معماری

اندام هایت برایم عادی شده بودند ، متن عاشقانه

اندام هایت برایم عادی شده بودنداندام هایت برایم عادی شده بودند
دیگر از برهنه دیدنشان
گرگ های شهوتم واق واق نمی کردند
تو عریان روی تخت دراز می کشیدی و
من ساعت ها به تو خیره می شدم

دفتر شعرم را برمی داشتم و از خطوط بدنت
از عطر زنانه ات وقتی که
در نفس هایم نفس می زدی
از لجبازی های کودکانه
و بی تفاوتی های معصومانه ات..
می نوشتم و شعرهایم را پاره می کردم!

اندام هایت برایم فراتر از تولیدمثل و بقا
فراتر از جفت بازی تحمیلی طبیعت بود!
میان ما، حادثه ای فراتر از
آلت های نیازمندمان رخ داده بود!

ما فارغ از رنگ ها و نقش ها و جاذبه ها
فارغ از مفهوم ها کنار هم بودیم
و می دانستیم که هیچ رابطه ای پایدار نمی ماند
ما ناپایدار، پایدارترین درک ها را تجربه کردیم!

فرامرز فرحمهر

همچنین ببینید

کلی آدم هستن که احساس پوچی میکنند

کلی آدم هستن که احساس پوچی میکنند

کلی آدم هستن که احساس پوچی میکنند احساس گیر افتادن و درجا زدن، احساس تنها …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.