معماری

باز کن سر را حباب هایت را ببین رقص موج آلود

باز کن سر را حباب هایت را ببینباز کن سر را حباب هایت را ببین
رقص موج آلود خواب هایت را ببین
کرم ها و سوسک هایت را ببین!
تا کمر رفتی فرو و پاهایت را ببین!

ای تو تنهای تنها در زمان
خستگی شانه هایت را ببین!
سرکشی کن به کاخ های درون
گرد و خاک خانه هایت را ببین!

در پی پاسخ نچرخی در جهان
عاقبت آه هایت را ببین!
به گذرهایت آگاه باش و گاه!
پیچ و تاب راه هایت را ببین!

فرامرز فرحمهر

همچنین ببینید

کلی آدم هستن که احساس پوچی میکنند

کلی آدم هستن که احساس پوچی میکنند

کلی آدم هستن که احساس پوچی میکنند احساس گیر افتادن و درجا زدن، احساس تنها …

یک دیدگاه

  1. رودِ تنهاییِ من تا ابدیت جاری است

    رودِ تنهاییِ من ماضیِ استمراری است

    زندگی مثل همین قصّه ی تنهایی من

    اختیاری است که در ذاتِ خودش اِجباری است

    دل که دل نیست، بلوری ست که از فرطِ غبار

    مثل یک ظرفِ عتیقه تَهِ یک انباری است!

    موشها ذهنِ مرا، روحِ مرا می کاوند!

    چند وقتی ست میانِ تنِ من حفّاری است

    درّه ها حاصلِ زخمی ست که از تنهایی

    بر تنِ کوه فرود آمده، زخمش کاری است

    گاه گِردِ سرِمن کُلّ ِ جهان می گردد

    قصّه ی مبهمِ دیوانگی ام اَدواری است

    غیر تنهایی بی واژه و گسترده ی من

    هر چه در چشمِ جهان هست همه تکراری است…

    ****

    گاه گاهی دلِ خود را به دلِ من بِسپار!

    رودِ تنهاییِ من تا ابدیت جاری است…..

    دکتریدالله گودرزی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code