معماری

دانلود رمان بیزار به قلم مهرناز – خلاصه رمان

دانلود رمان بیزاردانلود رمان بیزار به قلم مهرناز

حجم رمان :۲.۸۸ مگابایت پی دی اف
۰.۹۸ مگابایت نسخه ی اندروید

دانلود رمان بیزار از مهرناز با فرمت pdf
دانلود رمان بیزار از مهرناز با فرمت apk

در حالی که به دیوار تکیه داده بودم، با دستم شروع کردم به ضرب گرفتن، این دفعه برعکس ضرب المثل، از همه صدا درمی اومد الا دیوار! پیاده رو مثلِ همیشه پر رفت و آمد بود.

اصلا واسه همین بود اینجا خوشم می اومد. کسی به کسی نبود! والا! آهان خودشه بالاخره اومد. یارو اصلِ سوژس. صاف وایسادم… دستی به مانتو کشیدم… کمی چروک شده بود… اما کاچی بعض هیچی… سعی کردم با کشیدن کمی صافش کنم… و بعد مماس باهاش راه رفتم. تا بهش رسیدم خودم رو محکم کوبیدم بهش: خانوم حواست کجاست؟

_شرمنده آقا حواسم نبود. بدبختی که واسه آدم هوش و حواس نمی ذاره. طوریتون شد؟
مرد: نه خانوم، فقط لطف کنید حواستون رو بیشتر جمع کنین.
_به رویِ تخمِ چشمام.
روم رو برگردوندم… و قدمام رو تند تر کردم. همزمان کیفِ پول رو تو دستام لمس کردم، بعدش گذاشتم تو جیبِ مانتوم. شایدهمین واسه امروز بس بود.
سرعتِ پاهامو تندتر کردم.

وقتی احساس کدم خطری وجود نداره کیف رو از مانتوم بیرون کشیدم. نگاهی به داخلش انداختم و یکی یکی محتویاتش رو بیرون کشیدم: اول از همه عکس یه خانوم و آقای نسبتا مسن به چشم می خورد. اُه اُه چقدم باکلاس. حتما ننه بباشن! چند تا کارت ویزیت شرکت و مغازه ها که حتی تلفظ اشمشون برام سخت بود! یه کارت ملی. بدبخت باید بره المثنی بگیری. آخی! ای بابا ین چه کارتیه! جناب مهندس فروزش! دهکی جناب مهندس شرمنده شدم بخدا، کیفت رفت تو مانتوی بنده. و حالا ! نیگا کن دختــــــــــــــــر. چقد پول. نه مثل اینکه فردا هم نیازی به این کار مشقت بار نیست! حالا باید میرفتم یه ذره زولبیا بامیه میخریدم، موشی بدجور هوس کرده بود. فدایِ خواهر نازنینم فقط اونه که تو اون خاندان روزه می گیره.

به به بالاخره از اون محله ی باکلاسِ های کلاس رسیدیم به خونه ی درب و داغون و محله ی پیزوری خودمون. فری دمِ در بود، تا منو دید پرید جلو: الی چه قد کاسِب شدی جونِ داداش؟
_به تو چه لجن خوار. جمع کن اون لشتو بیا خونه بابا. می ترسم این بیرون میشینی خسته شی عرق کنی فردا بچائی!
فری: هوی الی احترامت دستِ خودتا.

_بیشین بینیم باو! چه لفظ قلمم زر میزنه! احترامت دستِ خودته!!! هی بهت میگم با اینا نپر،سوسول شدی دیگه بدبخت.
فری یا همون فریدون اولین برادر ناتنیم، هم سن من، و بعد از اون فرشته، معروف به موشی که ۱۴ سالش بود اگه کاریم واسه این خونواده میکردم واسه خاطرِ همون موشی بود. بقیشون مفت نمی ارزیدن.
نشستم کنارِ حوض و دستمی به آب زدم. فری اومد زولبیا بامیه ها رو برداشت. در حالی که دستمو با مانتوم خشک میکردم سرش داد کشیدم: هوی حیوون مگه افسار پاره کردی؟ باز مال مفت گیر آوردی. خودتم می دونی اونا مالِ موشیه. یه دونه ازش کم شه حسابت با کرام الکاتبینِ.
شهربانو نامادریم اومد بیرون. اه اه فقط این یکی رو کم داشتم: هوووووووووو سلیطه چته صداتو انداختی پسِ کله ت؟ دوس داره بخوره به تو چه؟ نوش جونِ پسرم.
_پسرت شکر زیادی خورده! همین که گفتم این مالِ موشیه. اونه که روزه میگیره، حق داره از این بخوره.
فری:چه افتخاریم میکنه با پولِ دزدی واسه افطار زولبیا گرفته، اینجوری عز و جز میزنه.
_ نه مثلِ تو خوبه، از جات جم نمی خوری که مبادا تخم مرغات سرد بشه.
به زور جعبه رو از دستش گرفتم و به سمتِ خونه رفتم. خونه که چه عرض کنم ، زباله دونی پیشش بهشت بود.
کلا یه اتاق بود که همه به زور میچپیدیم توش .
منوچهر خان پدر ناتنیِ محترم یه ور خمار ولو شده بود. نصفش رو فرش پاره، نصفش رو موزاییک! خماری نمی ذاشت سردی موزائیک رو حس کنه. سلام کردم که نظرش بهم جلب شه.
تا منو دید انگار چشماش باز شد! سیخ نشست سرِ جاش: کجاس الی گرفتی؟ گرفتیش.
_گفتم که میگیرم. بسته مواد رو به سمتش پرت کردم.
تو هوا قاپیدش: خیر ببینی. فقط توئی کخ منو درک میکنی.
شهربانو پشتِ سرش فری اومد تو: نخیر، ( انگشت اشاره به سمتش گرفت و گفت) همین اینه که گند زده تو زندگیِ ما دختر مگه بهت نگفتم براش نگیر؟ فقط بلدی با من لج کنی؟
_خب خمار بود میمرد.
شهربانو: بمیره من راحت شم با این بوی گندی که سر تاپاش رو گرفته.
برو بابایی گفتم و بسته سیگارِ بهمن رو از تو کیفم در آوردم. خودمم معتاد بودم، اما قبول نمیکردم!!! فقط روزی دو تا بسته رو شاخشِ! نه به جانِ خودم اگه معتاد باشم!!! سیگارم رو آتیش زدم که صدای شهربانو بازم بالا رفت: ببین تورو خدا من دارم با کی حرف میزنم؟ بوی گندِ سیگار تو رو هم باید تحمل کنم؟
منوچهر که داشت بند و بساطشو آماده میکرد گفت:دِ زن چه قدر حرفِ مفت میزنی؟ پاشو برو واسه من چایی بذار.
در حالی که یه پک میزدم گفتم: موشی کو؟
فری یه نگاهی به من کرد و تلویزیون ماقبلِ تاریخ و روشن کرد: چمیدونم بابا، حتما خونه ی یکی از دوستاش.
همین موقع صدای زنگ اومد: پاشو برو در رو باز کن.
فری: به من چه ، خودت برو.
با پک دیگه ای به سیگار از بین دود نهش نگاه کردم! به پشتی زهوار در رفته و چوب شکسته تکیه لم دادم و گفتم
_ نه بابا از صبح سرِ کار بودم حالا جورِ تو رو هم بکشم؟
با غر غر بلند شد و به سمتِ در رفت. اه اه توروخدا انقدر تو خونه مونده راه رفتنش از صد تا زن بدتر شده. پک آخر رو به سیگار زدم و بعد از اینکه روی موزاییک خاموشش کردم، بلند شدم تا لیاسام رو عوض کنم. نگاهی به خودم انداختم. اگه این خرمن گیسوها نبود عمرا کسی می فهمید من دخترم!
وسایلم رو چپوندم تو کمد دیواری ای که برای استفاده عموم بود. موشی و فری با جر و بحث وارد شدن. کارِ همیشگیشونِ بود! نشد اینا یه بارعینِ آدم کنارِ هم زندگی کنن. همشم تقصیرِ اون فریِ گور به گور شده س.
بهش توپیدم: هوی فری جمع کن بساطتو به موشی چی کار داری؟
موشی با دیدنِ من جونی تازه گرفت: آجی، آجی خریدی برام؟
جعبه رو برداشتم و گفتم: آره فدات شم مگه میشه الی موشی خودشو یادش بره؟
موشی تندی پرید تو بغلم: فدای آجی الی خودم بشم من.
_ خدا نکنه دیوونه.
تقریبا دم اذان بود. شهربانو اومد و شروع به چیدن بساط سفره کرد. بساط که چه عرض کنم همون زولبیا بامیه ها بود و چایی، پنیر نمیگرفتن اصلا شک دارم بدونن چی هست، با صدا ربنایی که از تلویزیون فکستنی بیرون اومد، فری و شهربانو حمله بردن به سمت سفره! موشی بد بخت این وسط بی غذا مونده بود! خوبه این روزه بوده و اونا تا الان کوفتِ جان میکردن همه چی رو، وگرنه معلوم نبود چی کار میکردن.
یه جستی زدم و بقایای جعبه رو از زیر دستشون کشیدم: جمع کنید مفت خورا، مادر و پسر لنگه ی همن.
جعبه رو گذاشتم جلو موشی و رفتم تو حیاط. ای خدا یه پسر همسایه هم نصیب ما نکردی بلکه بیاد الان یه سوت بزنه ما هم خرشو بگیریم ننه اش مجبور شه بیاد بگیرتمون که بلکه از دستِ اینا خلاص شم.
فکرم پر کشید به گذشته به همون موقع ها که نمیدونستم دخترِ اینا نیستم وقتی که بچه بودم… من الیکا خسروی ام. البته اگه فاکتور بگیری اینا پدر مادر واقعیم نباشن! ۱۹ سالمه از ده سالگی هم آموزش دیدم واسه جیب بری! اما هیچ وقت پامو بیشتر نذاشتم…
دیپلم ردی ام که همونم به ضرب و زورِ تک ماده بهش رسیدم. چشمام قهوه ایِ با موهای پر پشت فر خرمایی. چهره ام در کل بد نیس.
منو باش… الی به خدا دیوونه شدی کدوم احمقی میشینه مشخصات ظاهریشو واسه خودش تکرار میکنه که تو باشی؟! بد بخت اون رمان پریشبیِ سوسولت کرد رفت… نه بابا احتمالا دارم اینا رو میگم بلکه اون پسر همسایه نظرش جلب شه کم که نیست از ۱۰ سالگی جیب بری میکردم خودِ این یارو اوباما باید بیاد خواستگاریم پسر همسایه که سهلِ… آره والا نشستی اینجا با خودت کل کل میکنی همه میان خواستگاریت.
از رو پله ها بلند شدم. کی میشه کپه مرگمون و بذاریم که سریع تر فردا شه؟
ساعت تازه ۸ شبه! مرغم این ساعت نمیخوابه که من بخوام بخوابم. فردا رو چی کار کنم دیگه اون محله هم نمیشه رفت تابلو شدیم رفت باو! سه روزِ پشتِ سرِ هم رفتم اون محل کافیه یه بار یکیشون شک کنه و تمام. بهتره برم یه محله تازه…
اه الی تو دوباره داری با خودت حرف میزنی پس فردا انگ دیوونگی میزنن بهت همون پسرِ همسایـِ…
دِ درد و پسرِ همسایه. مرض! کوفته! با خودت درگیری پیدا کردی الیِ بدبخت.
بیخیال بابا مرغ باشی بهتر از اینه که با خودت مشکل پیدا کنی.
********
ساعت نه صبح بود که با صدایِ جیغ و فریاد شهربانو و منوچهر از خواب پریدم.
-دِ لعنتیا مگه نمیدونید من میرم سرِ کار ببندید. اون حلقتونو بیشتر بخوابم دیگه. اه.
نشستم تو جام. تازه یادم افتاد باید یه جای جدید پیدا کنم… جلدی پریدم بالا و لباسام رو از تو کمد کشیدم بیرون. موشی و فری هنوز خواب بودن واسه همین سعی کردم با کمترین صدا لباسم رو عوض کنم که منجر شد قبل از رفتن بیرون از خونه یه دو سه تا فحش درست حسابی به جونِ بابا ننه خیر ندیده ام بفرستم.
در حالی که پاشنه کفشم رو صاف میکردم، درِ خونه رو بستم و زدم بیرون. با اتوبوس (ولخرجی کردم!) خودمو به میدون تجریش رسوندم! والا تا حالا نیومده بودم. فقط یه زمزمه هایی بود که کسی میخواست بگه پولدارم میگفت تجریش! قبلنا جردن بود، پولِ خونه بالا رفت شد تجریش.
ولی تو روحِ هر کی گفت اینو . خلوت بود. خلوتِ خلوت. بابا اینجا که ما یه کیف بزنیم پلیس گرفتتمون. دیگه وقتی ام نیست بخوام برم جایِ دیگه…
تو ایستگاه اتوبوس با پا دو تا تقه به زمین زدم نمیشد. با اینکه جمعیت کم بود باید امروز جونم و میذاشتم کفِ دستم.
با این فکر قدمامو محکم کردم و رفتم یه گوشه وایسادم که سوژه ی مورد نظر رو گیر بیارم.
صدای یه نفر نظرم رو جلب کرد: چیه خانومی منتظری؟ آره منتظرِ اسکلی مثلِ توام… یه کاری کنم که دیگه به دخیِ مردم گیر نده نسناس.رومو برگردوندم سمتش قیافش بد نبود اما خیلی مضحک خودشو درست کرده بود.. شلوارشم که قشنگ پایین بود… انگار توش کار خرابی کرده باشه: شما برو یاد بگیر شلوارتو بکشی بالا بعد بیا اینجا واسه ما لفظِ قلم زر بزن مرتیکه.چشماش بدبخت چهار تا شد انگار تا حالا دختر به این خوشگلی از نزدیک ندیده ! والا._چیه؟ وق زدی به من؟ آدم ندیدی؟ البته حق میدم بت اگه تمومِ رفیقات عینِ خودت باشن بایدم آدم نبینی!پسرِ زیر لب گفت: روانیِ.بعدم راهشو کشید و رفت خواستم برم بزنم خونین مالیش کنم اما راهِ بهتری به ذهنم رسید احتمالا یه تراولِ مامان پیششِ رفتم پشتِ سرش تا خواستم کیفشو درآرم صدای یه زن اومد: دزد…دزد…نگاه کردم مسیرِ نگاهش به من بود دستی مچم و گرفت اوه اوه الی گند زدی نگاهم چرخید به پسرِ که مچمو سفت گرفته بودم چی کار کنم… چی کار نکنم، یه لگد ول کردم زیرِ شکمش پسرِ بیچاره از درد دولا شد منم خلافِ جهتش شروع کردم به دویدن ملتم دنبالِ ما خدایی چه قدر مهم شده بودما ده نفر دنبالمون بودن.رومو برگردوندم که که محکم به یه سدُ بر خوردم خدایا مصببت رو شکر این کیه تو این هیری ویری نگاه کردم دیدم بلـــــــه تو بغلِ یه فروند جوونِ خوشتیپم! حیف وقتِ چشم چرونی نبود وقتِ کسبِ رزق و روزی حلال بود با یه حرکت کیفشو در آوردم و سریع از بغلش زدم بیرون.دوباره شروع کردم به دویدن و بلند داد زدم: شرمندتم داداش.بازم سرعتمو زیاد کردم که از این قومِ مغول جونِ سالم به در ببرم. بالاخره گمم کردن خودمو رسوندم به یه کوچه ی خلوت… به نفس نفس افتادم.چه سگ جونیم بودنا مردم تا گمم کردن حالا ببین روزیِ امروزمون چه قدر بود…با دیدنِ چند تا تراولِ ۱۰۰ تومنی دهنم وا موند به زور آب دهنمو قورت دادم یا پیغمبر من با این همه پول چی کار کنم؟ بدبختی هی…بازم به تجسس پرداختم تقریبا همه چیش تکمیل بود… کارت ملی… به به اسم ما فکر می کردیم که خودمون با کلاسیم فقط… فرهود… اوهو چه کلاسیم داره فکر کن: فرهود جان عزیزم . فکر کن از پسر همسایمونم با کلاس ترِ .خب خداروشکر که کارِ امروزم زود تموم شد برم یه سر به شیرخوارگاه بزنم خیلی وقته نرفتم.بازم مجبور بودم سوارِ اتوبوس شم شیرخورگاهی که میرفتم خیلی دور بود و باید بازم ولخرجی میکردم… بالاخره رسیدم به همون محله ی داغون راه آهن درسته که یه عالم یتیم خونه و شیرخوارگاه هست اما اینجا همونجاییِ که من توش بودم یه زمانی…دستم پرِ پر بود. از لباس و پوشاک گرفته تا اسباب بازی و شیر خشک برای بچه ها زیاد با بچه ها اخت نبودم اما اینجا فرق داشت اینجا هر چی بچه می خواستی پیدا می شد همه جوره خیلی دوست داشتم بیام این جاها. سرایدار با دیدنم اومد جلو: به الیکا خانوم چه کردی دختر چه خبرِِ؟بهش لبخند زدم: والا یه مقدار پول اومده بود دستم گفتم تو مراممون نی که تک خوری کنیم اینه که رفتم یه مقدار وسیله واسه بچه ها گرفتم.سرایدار: دستت درد نکنه دختر خیر ببینی الهی._چاکرتیم به مولا.سرایدار: تو هنوز اینجوری حرف میزنی منو باش گفتم آدم شدی!_ا گیر نده به حرف زدنمون مگه چشه؟ سرایدار: چش نیس گوشه.با خنده به سمتِ ساخمان شیر خوارگاه راه افتادم… فکر اینکه من یه زمانی اینجا بودم تنم رو میلرزونه… فکرِ اینکه بینِ یه مشت هم سنِ خودت باشی و یه مسئولی بیاد با بیرحمی کاراتو کنه فکرمم به هم میریزه میگم بی رحمی چون باید بی رحم باشن و گرنه هر کدوم از بچه ها که میرن اینا باید بشینن گریه کنن…بالاخره یکی از اتاقا رو پیدا کردم… بچه ها توش ریخته بودن و هر کدوم داشتن یه کاری می کردن.رفتم و یکی از آروم تریناشونو بغل گرفتم… اه تو شانسِ ما تا گرفتمش تو بغلم صدا عر عرش بلند شد… از خودم دورش کردم که صداش آزارم نده بعد از اون همه بچه ها یکی یکی شروع کردن به اشک ریختن وای ددم وای یکی بیاد اینو جمع کنه.حالا کدومو آروم کنم همینه دیگه از شیر خوارگاه بدم میاد واسه همینش یکی شروع می کنه بقیه عر عر پشت بندش ادامه میدن…وای خدا نصیب نکنه. دو تا می زدم تو سرم دو تا تو کمر اینا که مثلا آرومشون کنم در اوجِ ناامیدی بودم که فرانک یکی از مربیا اومد: باز تو با این بچه ها به مشکل خوردی؟_جونِ من فرانک تو چه جوری اینا رو تحمل می کنی؟ اه اه یکی از یکی صداشون بیشترِ.فرانک: سلامت کو؟_خوردمش والا تو سلام نکردی انتظارم داری؟فرانک:من بزرگترم._بیشین بینیم باو من بزرگترم!خنده ای کرد و بچه رو از بغل من در آورد و شروع کرد به آروم کردنش به ثانیه نکشید خوابید ذلیل نمرده میخواست فقط من ضایع شم.

رفتم و رو صندلیِ مخصوصِ مربی نشستم… نگاه به حرکتای تند و فرز فرانک کردم خدایی این دختر ای ولله داشت جوری از بچه ها مراقبت میکرد که صد تا مادر به گرد پاهاش هم نمیرسیدن!
_قرار بود از اینجا بری؟
یه نگاه به من کرد در حالی که بچه رو می ذاشت تو جاش گفت: نشد دیگه تو که بهتر از وضع ماها خبر داری یه روز یه چیزی می گیم فرداش یه اتفاقی می افته که نظرمون عوض میشه.
اومد و رو صندلی کناریم نشست: تو چیکار کردی؟ نمیخوای بری دیپلمتو بگیری؟
_دلت خوشه فرانک؟ دیپلم کجا بود؟ من هنر کنم خرجم و در بیارم سر بارِ اینا نباشم!
فرانک: آخه از این راه؟
_هر راهی باشه سگش می ارزه به این که اینا بهم سر کوفت بزنن!
فرانک: نمیدونم از کارات سر در نمیارم الی از هیچ کدومشون.
_بیخیال آجی هر وقت خودمون سر در آوردیم یه تلگراف به تو می زنیم که بیای سر در بیاری ازش!
خنده ای کرد و سرشو تکون داد: الی وقتی آدم شدی هم یه زنگ بزن.
_اون که دیگه شرمندتم به کل آدم شدنی نیستم!
یه نگاه به ساعتم کردم. ای تو روحش باید برم خونه سریع وگرنه بازم صدا سگ شهر بانو در میاد. یهو دیدی واقعا سگ شد راهم نداد خونه!
از جام بلند شدم. خب دیگه راهِ رفتنی و باید برم فلامک هم با من بلند شد: داری میری؟
یه نگاه از اونا که به احمقا می کنن بهش انداختم این دیگه چه سوالی بود که پرسید؟
_آره دیگه شهر بانو صداش در میاد میگه کارت که تموم شد سریع برگرد خونه و گرنه راهت نمیدم!
فرانک: خب حتما نگرانتِ.
پوزخندی زدم و با یه خدافظی از شیرخوارگاه زدم بیرون. نگرانم باشه؟ کی اون؟ نگرانِ یه بچه سرِ راهی؟ کی نگرانِ من میشه اون بیشتر دلش میخواد دیر برم که دیگه راهم نده تو خونه اما بهتر اگه دیگه اونجا نرم از دستِ امر و نهیاشون راحت میشم اما آخه کجا رو دارم که برم؟!؟
خاک تو سرت الی که خیلی بدبختی؟ نمیدونی ننه بابات کین؟ چرا گذاشتنت سرِ راه تنها چیزی که میدونی اسمتِ که به خانواده های با کلاس میخوره آخه تورو چه به کلاس الی خانم؟
در حالی که راه میرفتم و با خودم فکر میکردم با پا هم قوطیِ بیچاره ای که جلوم افتاده بود و قل میدادم.
خیلی خواستم از طریقِ این شیر خوارگاه به پدر و مادرم برسم اما هیچی به هیچی خب اگه هم می رسیدم تنها کاری که ازم بر میومد این بود که یه تف بندازم تو صورتشون که نوزاد و اونجوری ول نکنن!
اه توله سگا نشد من به یادِ اونا عصبی نشم اگه مرده باشنم تا الان کلی نفرین به جونشون خریدم!
والا مگه دستِ من بود که خونه ی شهربانو و منوچهرِ معتاد باشم؟ تازه کیه که بدش بیاد بابا ننه اش نازشو بکشن کیه که دوست نداشته باشه یه خونه درست حسابی داشته باشه؟
نه الی تو دوباره رفتی تو اون خراب شده و محله های بالا هوا برت داشته. خفه دیگه زیادی زر زرات داره تو گوشم می شنوم… دوباره همون محله قدیمی خودمون حتی اینجا هم واقعا محله ام نبود من کی بودم؟؟
اصلا اهمیتی داشت؟!؟
نه جز برا خودم اهمیتی نداشت با یه لگد محکم درِ پوسیدمونو باز کردم از همونجا صدای دادِ شهربانو بلند شد.
بیشین بینیم باو انگار خونشون قصرِ یه خط به درشون انداختم باو اینا دیگه کین اصلا؟
رفتم سرِ حوض دستمو شستم که با دستِ کثیف نرم تو خونه خواستم برم تو که دلم ناجور هوسِ سیگار کرد. حوصله صدا شهر بانو هم نداشتم واسه همین بیخیال شدم و نشستم رو پله ها یه سیگار گذاشتم گوشه لبم یه پک عمیق کشیدم حتی همینم به زور میخریدما کافی بود یه تیکه پارچه برا خودم بگیرم صداشون میرفت بالا حالا خوبه پولِ خودم بود پولِ اونا بود که همین سیگارم نداشتم!
بعد به من میگن که پاشم برم از این کارا دست بکشم با وجودِ اینا مگه میشه مرض ندارم که میرم دزدی؟!؟ از این دخترای پولدارم نیستم که بیماریِ روانی دارن و بازم میرن دزدی آقا محتاجم محتاج میفهمی؟
ای خدا کی قرارِ بدبختی ماها رو درک کنه؟ تا می بیننم داد میزنن دزد تا حالا شده فکر کنن که مشکلم چیه؟ دردم چیه؟ نه به خدا اگه فکر کرده باشن… من اسممو عوض میکنم میذارم یه اسمی که در حده خودم باشه نه به خدا فکر نمیکنن!
یه پکِ دیگه و این بار دقیق تو دوداش نگاه کردم. خوش به حالش حداقل آزادِ دخترای مثلِ من بخوان پاک بمونن باید به دزدی تن بدن یا… حتی فکرِ اون موردِ دومم حالمو بهم میزنه.
بیچاره اونا…
پک آخر و کشیدم و سیگار و تو پله ها خاموش کردم… ای بابا الی تو هم به چه چیزایی فکر که نمیکنی؟ آخه مگه دستِ توئه که چی میشه و نمیشه؟ فکر کردی خیلی بدبختی؟ به خدا دیوونه!
فکر کنم دوباره پتانسیل سوسول بودنم زده بالا و دارم با خودم زر میزنم!
احساس کردم یکی از گردنم آویزون شد و چشمام و با دستاش پوشوند حدسش سخت نبود که کیه…
_ اِ موشی بازم اذیت کردنت شروع شد؟
دستشو از چشمام برداشت و بهم اجازه داد تا ببینم. یه کم رفتم کنار تا بتونه بیاد و بغلم بشینه.
موشی: الی؟
_بله؟
موشی: میشه وقتی داری میری منم باهات بیام؟
حواس پرت پرسیدم: کجا؟
_سرِ کارت دیگه…
_دختر خودت داری میگی سرِ کار اونجا که جای بچه ها نیستش.
از رو پله ها بلند شدم و لباسم و از خاک تکوندم در همون حال رو به موشی گفتم: پاشو پاشو دیگه هم نبینم از این خوابا برا من ببینیا. جایی که من میرم جایِ بچه ها نیست..
از جاش بلند شد و پاهاشو کوبید رو زمین: اما من می خوام ببینم.
بهش براق شدم: چه غلطا نبینم رو حرفِ من حرف بزنیا، این کارا چیه یاد گرفتی؟
من به این نتیجه رسیدم که این بیماریِ سوسولیسم به سرعتِ نور داره بینمون رخنه میکنه اول اون فری که خب بنده خدا از ابتدای بچگی هم این مشکل رو داشت بعدم من که یه محله پشتِ سرم قسم میخوردن بعدم این موشی که دیگه نوبر بود والـا…
با قدمهایی محکم خودم و رسوندم به داخل خونه.. ای وای باز گفتم خونه؟ آقا من شرمنده به قصرمون مشرف شدم! خوب شد ای شهر بانو خیر ندیده تو افکارِ من نیستا و گرنه از دستم دلگیر میشد…
همون دمِ در شال و از گیرِ گلوم باز کردم. دیگه داشتم خفه می شدم اصلا هم شک نکنید که از دودِ سیگارِ بهم بر میخوره… تا شهر بانو من و دید بهم توپید: لباساتو درآر بیا کمکم سفره بندازیم.
شنیده بودم میگن لعنت بر دهانی که بی موقع باز میشه ها اما به جانِ خودم ندیده بودم واسه خاطرِ همین بود خودم به صورتِ جدی موردِ بررسیش قرار دادم:خب حالا انگار چی هست؟ یه دو تا بشقاب شکسته این حرفارو داره؟
یه نگاه از اون نگاه خطرناکا بهم کرد و با حالتی جیغ مانند گفت: ناراحتی؟ آره؟ هرُی بیرون بربر خانوم مگه به زور نگهت داشتم؟
بی خیال شدم که بهش جواب بدم یکی من می گفتم یکی اون دعوا می شد اونم که مسن احترامش بر من واجب حتی یه لحظه هم شک نکن که ترسیده باشم همین سرپناه هم از دست بدما ابدا” واسه من چیزی که ریخته خونه اس فقط من دلم نمیاد اینا رو تنها بذارم!
بعد از در آوردن آخرین لباسِ تنم که قابلِ در آوردن بود رفتم و کنار بقیه نشستم کنارِ سفره ی کوچیکمون.
به به ناهار مثلِ روزایی که عیون بودیم آبگوشت! من نظرم عوض شد من اگه از این جا نمیرم واسه خاطرِ همین آبگوشتِ، کلِ دنیا یه طرف این آبگوشت یه طرف.
******
ای خدا دوباره این فضولی اومد سرم نمی دونم چرا دلم می خواست یه بار دیگه اون کیف صبحیه رو یه چکِ اساسی بکنم!
دوباره کارتِ ملی ۵ تا تراول که الان فقط ۳ تاش مونده بود یه شماره تلفن که فکر کنم یارو خل بوده همین جوری گذاشته تو کیفش در آخر یه بلیط…
ای وای بیچاره با هواپیما میخواسته بره دَدَر زدم عیشش و نا عیش کردما ببین چه دخترِ بدی شدی الی!
مدارک و برگردوندم سرِ جاش.
به تو چه دختر تو فقط قرارِ پولارو نوشِ جون کنیا همین.
اه اما اگه بخواد یه جایی بره که براش مهم باشه چی؟ اه به تو چه؟ فوقش یه بلیط دیگه میخره دیگه اون که یه بار انقدر پولداره خودت برو تا تهش حتما پولش از پارو میره بالا تو فقط قرار اون پولا رو خرج کنی
با این فکر رفتم که سر جام بخوابم… اما مگه خوابم میبرد؟ هی از این دنده به اون دنده میشدم. ای تو روحت! آخه الانم وقته عذاب وجدان گرفتنه؟
ای بمیر الی یه عمر دزدی کردی یه عمر نون حروم اومده تو سفره ات الان که نزدیک بوده بگیرنت، این گند بازیا رو راه انداختی! بگیر بکپ دختره ی نفهم تو که تو عمرت هیچی نداشتی، این وجدانم روش. من نمیفهمم ماها هیچی نداریم، این وجدان رو واسه چی باید داشته باشیم؟!
بعد این پولدارا که پولشون از پارو هم بالا میره باید وجداناشون خواب باشه؟ آخه اوس کریم مصبتو شکر اینم آدمیزادِ تو ساختی؟ اصلا یه وضیه! نمیدونم سیستمِ بدنیمون چه جوریه که با افزایش پول وجدانمون با خاک یکسان میشه؟
دوباره یه غلت دیگه که پام صاف خورد تو صورتِ فری از همون جا اشهدم و خوندم و منتظر شدم که بلند شه یه حرکتی بزنه. اما اون انگار مگس نشسته باشه رو صورتش دستشو تو هوا تکون داد! بعدم یکم وول خورد و دوباره صدای خر و پفش رفت هوا…
خدا رو شکر! بگیر بکپ الی تا همرو با اون لنگات بیدار نکردی. لنگ نیس که پروانه هلکوپترِ تا بیست متر و شعاع میده.
با حرص چشمامو روی هم فشار دادم تا بالاخره خوابم برد…
******
صدای خروس چی میگه؟ اینا هر روز باید منو به یه بهونه ای بیدار کنن؟ یه روز صدا دعواس، یه روزم که مثلا مثلِ امروز خوشبختم صدا خروس بیدارم میکنه خوبه وسط شهریم، و گرنه با صدا بز بیدار میشدم! پتو رو کشیدم رو سرم که این صدا رو نشنوم که ای به خشکی شانس دقیق یه لگد خورد وسط کمرم.
_ ای تو روحت صلوات واسه چی میزنی؟
صدای شهربانو اومد که گفت: پاشو دیگه دختره ی خرسِ گنده تو مگه نباید بری سرِ کارت؟ پاشو کار دارم. در من مهمون داریم.
با شنیدنِ کلمه ی مهمونی سیخ نشستم تو جام… اصلا از مهموناشون خوشم نمیومد همه از خودشون نسناس تر بودن.
از جا بلند شدم و پتو اینا رو ول کردم همونجا رفتم. سرِ همون کمد عمومی! به خودم تخفیف دادم یکی دیگه از مانتوهای داغونم و برداشتم.
شهربانو: چی کار میکنی؟
_مگه نگفتی برم سرِ کارم؟ دارم به توصیه ات گوش میکنم.
شهربانو: با کی لج میکنی؟ بمون تو خونه شاید این دو سه تا رفیقای منوچهر که میان پسندت کردن.
در حالی که شلوارو میپوشیدم گفتم: اونا برن ننشونو پسند کنن .
مانتو رو تنم کردم در حالی که همزمان کوله و شالم و بر میداشتم گفتم: در ضمن من نمیخوام ازدواج کنم مگه زوره؟
شهربانو: ازدواج نکنی که چی؟ که بیشتر سربارمون شی؟ من پسرِ جوون تو خونه دارم خوب نیست یه دخترِ مجردم اینجا باشه.
_اولا که این کار از پسرِ تو برنمیاد دوما اگه بخوادم بر بیاد خودم قلمِ پاشو خورد میکنم.
رفتم سمتِ دشکم بالشتم و زدم کنار و کیفِ پولو که زیرش گذاشته بودم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون. منوچهر کنارِ حوض بود.
منوچهر: کجا؟ خب وامیسادی مهمونام میان شهربانو دست تنها نباشه دیگه.
آره دست تنها!!! خر خودتی: نه دست تنها نیست موشی هست به اندازه ی کافی کمکش میکنه دیگه نیازی به من نیست با اجازه.
اینو گفتم و از در زدم بیرون. یه سری از بچه ها داشتن گل کوچیک میزدن! من موندم اینا خواب و خوراک ندارن؟ ولشون کنی ولن وسطِ این کوچه. یکی تو سر توپ می زدن و یکی تو سر همدیگه!
بازم قدمامو هماهنگ کردم کنارِ جوی آب و بی حواس شروع کردم به شمردن یک دو سه چهار…
چرا این قدما تموم نمیشه؟ ده یازده دوازده….
کلِ زندگیم اگه قدمامو میشماردم به چند میرسید؟بیست و هفت بیست و هشت…
از همون بچگی الان به میلیار رسیده بود اههههههههههه چه زیاد نمردی و تو یه چی پولدار شدی الی.
هر چی باشه اونا که پول ندارن تو این ضمینه پولدار ترن آخه یه سریا پولِ همین اتوبوسارم ندارن: سی و یک، سی و دو…
به چیا که فکر میکنی الی یکی توی مخِ تورو نگاه میکرد میدید که تار عنکبوت بسته بس که فکرا مزخرف میکنی.
چشمم خورد به تلفن عمومیِ اون ورِ خیابون یه نگاه این ور یه نگاه اونور پاشدم رفتم دمِ تلفن.
کارت تلفنمو برداشتم و کردم تو حلقِ دستگاه. کیفِ پول و برداشتم و یه نگاه بهش انداختم بالاخره شماره رو پیدا کردم یه نگاه به کارت ملی کردم و بعد شماره رو گرفتم با سومین بوق تلفن برداشت: بله بفرمایید؟
_سلام آقای فرهود متین؟ …
با سومین بوق برداشت: بله بفرمایید.
گوشی از دستم ولو شد، از سیمش گرفتم و گذاشتم سر جاش! خودم از این عکس العملم کپ کردم. خاک تو سرت الی. یعنی تو انقده ضعیفی. زود باش یه بار دیگه شماره رو بگیر محکم باهاش حرف بزن. آره دختر!
یه بار دیگه شماره رو گرفتم. این بار بعد از دو بوق گوشی برداشته شد:
– بله بفرمایید.
سعی کردم آروم باشم.
_الو سلام…
کمی سکته تو حرفم افتاد. ادامه دادم: آقای فرهود نیکنام؟
یه کم مکث کرد و بعد گفت: بفرمایید خودم هستم.
یه کم این پا اون پا کردم چی میگفتم؟ من کیفتو دزدیدم؟ من کیفتو.. آها آره بالاخره یافتم اونچه که باید میگفتم.
_راستش من یه کیف پیدا کردم که شماره تلفن و یه کارت ملی توش بود به نام اقای فرهود نیکنام!
دوباره مکث… ای بمیره این! مگه میخواد چی کار کنه واسه هر جملش که انقدر صبر میکنه؟
اینجور که بوش میاد به روح هم اعتقاد نداره! بگو دیگه دِ جون بکن…
بالاخره صداش در اومد: شما کجایین که بیام ازتون بگیرم؟
زکی فکر کردی پشتِ گوشام مخملیه آدرس میدم نه آقاجون من از تو زرنگ ترم: شما کجایین من براتون میارم.
بازم مکث ای سربِ داغ بریزم تو گلوت که اینجوری دخترِ مردم رو معطل نکنی: باشه اما کی برام میارین.
_من الان وقتم آزاده.
اوهو الی تو کی گرفتاری ما اون موقع خدمت برسیم؟!
باشه شما میتونی تا نیم ساعت دیگه میدون خراسون باشی؟
ای ولله حاجی به جان خودم کارمو راحت کردی من عذا گرفته بودم که چه جوری بیام اون منطقه های خوش آب و هوا آخه کلاسش به من نمیخوره والله میترسیدم سردیم کنه.
_آره آره میتونم فقط کجاش بیام؟
فرهود: دمِ ایستگاه اتوبوس بی آر تی.
_باشه من اومدم.
و زرت تلفن رو قطع کردم. خاک تو سرت الی الان با این کارت که یارو به عقلتم شک میکنه؟ اصلا اون هیچی یه خدافظی نباید میکردی؟
مگه هولی دختر؟ همینجور که به خودم فحش میدادم به سمتِ ایستگاه بی آر تی رفتم، کنارِ بیمارستان. ماشالله جمعیت نبود که! یه چی میگم یه چی تصور میکنی! کیپ تا کیپ آدم وایساده بود. همه قشری! یه یارو هم عینِ عزرائیل واستاده بود و از مردم پول میستوند. مرتیکه آخه من اگه ۲۰۰ تومن داشتم با تاکسی میرفتم که البته اگه از این بگذریم که اینجا یه طرفه اس.
پول و از کیفِ پولِ فرهود برداشتم بالاخره داشتم میبردم واسه اون باید خرجم و میداد یا نه؟ جونِ خودم چه قدر من خودمونیم فرهود سنگ پا قزوین که میگن خودمم.
بالاخره اولین اتوبوس از راه رسید و… بله مردم فرمانِ حمله رو صادر کردن! یعنی اون وسط له شدم یکی یه دورم یه فحشِ اساسی مهمونشون کردم! با خودم گفتم حالا که پول دادم وقتم دارم جهنم وایمیسم خلوت شه بعد میرم سوار شم.
پشت بندِ اون اتوبوس یه دونه از این بی آر تی گنده ها اومد!!! از همونایی که وسطش مثل آکاردئون هی باز و بسته میشه! یه ای ولله تو دلم به خودم گفتم با این هوش و زکاوتم تا وایساد و درش باز شد جلدی چپیدم توش.
من و این همه خوشبختی محالِه، این همه جا خالی فقط واسه خودت الی نمردی و تو یه چی شانس آوردی. رفتم خودم و انداختم رو یه صندلی که باعث شد زن رو به رویی ام یه چشم غره بهم بره. دِ زنیکه نسناس با خودش در گیره مگه چی کار کردم؟
دخترِ بغلیم داشت با گوشیش حرف میزد. منم فضول دیگه کم مونده بود گوشی و بگیرم خودم با طرف حرف بزنم.
دختر: یعنی چی نمیای؟

دختر: قرارمون یادت رفت؟ اذیت نکن دیگه یه بارِ خوشت نیومد دیگه نیا.
ای وای انگار قضیه داره ناموسی میشه! بازم خودم و نزدیک تر شدم که شاید حرفِ اون ور خطم بفهمم. اما دریغ از یه کلمه. فقط صدا همین دختررو میشنیدم. آخرم بیخیالِ فضولی شدم و به بیرون نگاه کردم.. دوباره نگه داشت. تازه ایستگاه قیام بود! اه تو روح… مرده زندش صلوات بفرستم حالا اگه میخواستم دیر برسم از مترو سریع تر میرفت.
بالاخره بعدِ کلی فس و فس گیر کردن و ترافیکایی که عمرا تو مسیر پیدا میشد رسیدم به خراسون. اتوبوس نگه داشت. تندی از اتوبوس زدم بیرون و رفتم به تلفن عمومی که کمی پایین تر بود.
دوباره شماره اش رو گرفتم…
گوشی رو که برداشت، نه گذاشتم نه برداشتم گفتم: سلام من همونم که کیفتونو پیدا کرده.
این دفعه سریع جواب داد: بله من رسیدم شما کجایی؟
این دیگه چه قدر خنگ بود: تلفن عمومی کنارِ کافی شاپ.
فرهود:بله بله الان میام همونجا.
رفتم و یه گوشه وایسادم منتظرِ آقا. یه نگاهی هم به اطراف کردم… خدایی اینجا هم بد نبودا.. واسه دزدی مخصوصا از این جوون سوسولا پر بود… همن جوجه تیغایی پرافاده.. میشد با یه حرکت زد و اسکلشون کرد و جیبشون و زد…
غلط نکن الی باز می خوای گیر بیفتی؟ صدای یه مرد منو از عالمِ هپروت کشید بیرون: ببخشید…
یه نگاه بهش کردم خودش بود تازه فهمیدم چه غلطی کردم زرد کردم خفن و حس کردم الانِ که سکته کنم.
بازم یه نگاه دیگه کرد و وقتی دید ساکتم گفت: من فرهودِ متینم شما باید همونی باشین که من زنگ زدین؟!؟
با صدایی ضایع بود الان در حال سکته م گفتم: بله شما از کجا فهمیدین من همونم؟
یه نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت: از اونجایی که گفته بودین اینجا وایمیسین!
آهان خوب شد ضایع شدی؟ خاک تو سرِت الی با این سوالای تخیلی که میپرسی! خواستم کیفشو از تو کیفم در بیارم که گفت: اگه میشه اینجا ندین…
منتظر نگاش کردم که ادامه داد: واسه خودتون خوب نیست!
خاک تو سرت الی این فهمیدِ! بدبخت شدی.. احمق ای خاک تو سرِت که عذاب وجدانت موقع خطر باید آلارم بده! آروم سرم و تکون دادم و پشتِ سرش رفتم دمِ یه ماشینِ خوشکل وایساد و درشو باز کرد و منو دعوت به نشستن کرد… خاک تو سرش می دونه من دزدم و انقدر با پرستیژِ؟ وای الی یه دیقه خفه شو بذار فکر کنم چه غلطی میتونم بکنم..! فرار کنم مثلِ اون دفعه؟ نــــــه دیوونه اینجا که فرار کنی حسابت با کرام والکاتبینِ تو تجریش از هر ده نفر یکیشون میفته دنبالت بقیه نگاه میکنن اینجا ۹ نفر میفتن دنبالت یه نفر نگاه می کنه!
آخر سر تصمیم گرفتم عینِ بچه آدم بتمرگم تو ماشین تا من باشم که دیگه خبر مرگم بی موقع عذاب وجدان نگیرم…! ای تف تو ذاتت بیاد مرد حالا که من جوان مردی کردم آوردم تحویل بدم اینا رو اینقدر آدم دله؟
دله؟ الی به خدا گیریپاج کردی تا نشستم در و محکم کوبید به هم نه به اون در وا کردنش نه به این در کوبیدنش! بدبخت تعادلِ روحی روانی نداره.
خودشم اومد و رو صندلی کناری نشست یه کم که گذشت ماشین و راه انداخت کجا می رفت رو نمیدونم فقط میدونم که داره میره! همینجوریم ساکت بود و منم داشتم تو دلم به خودم فحش میدادم: الی بدبخت اگه این از اوناش باشه چی؟ اگه بدبختت کنه. آخه بدبخت کی تا حالا اومده تو ماشینِ یه غریبه که تو دومیش باشی؟ اگه دستم بهت می رسید الی یه بلایی سرت می آوردم که مرغای آسمونم برات بیان عذاداری بدبخت بیچاره…
دیگه فحشام ته کشیده بود اما هنوزم خالی نشده بودم می خواستم سرِ کی خالی کنم. به خاطرِ همین تمامِ تلاشم و کردم این صدای لا مصبم ظریف شه: ببخشید آقای متین میشه بپرسم قرارِ کجا بریم؟
یه پوزخند زد و گفت: به شما نگفتن کسایی که جیب برن و کجا می برن؟
اوه اوه دیدی گفتم الی خاک تو سر؟ خاک تو سرِ خودتو وجدانت کنم: ببخشید متوجه نمی شم من این کیف و پیدا کردم دزد دیگه کیه؟ من بهتون اجازه نمیدم به من توهین کنید!
تمامِ کلمه هایی که تو این سریالا یاد گرفته بودم و پیاده کردم.
بازم اون پوزخنده زشتشو زد! شیطونه می گه بزنم صورتشو بیارم پایین نفهمه از کجا خورده هاااا : شغلِ من ایجاب می کنه که آدمارو خوب یادم بیاد!
بدونِ اینکه بخوام زبونِ لامصبم شروع کرد به کار کردن: این کارا رو کردی بگی شغل داری؟ خوب کردی من فکر می کردم از این بیکارای بیعاری!
با حرص دندوناشو رو هم فشار داد: تو کلانتری مشخص میشه که کیو باید مسخره کرد!
یا قمر بنی هاشم… درد بگیری! اگه زر نمیزدی شاید می شد باهاش کنار اومدا با اینکارت گند زدی الی خاک به سر!
_آره اصلا من دزد تو و امثلِ تو فکر کردین واسه چی دزدی می کنم؟
فرهود: مگه فرقیم می کنه؟
_دِ آره فرق می کنه وقتی دو تا راه پیشِ رومه… یکی این که برم و هرزه شم یکی هم همین دزدیِ! دِ واسه امثالِ ما سرنوشتی بالاتر از این دو تا نیست که حالا که من نمی خوام به راهِ اول برسم باید دستگیر شم؟ همش تقصیرِ خودِ خرمه که دلم برات سوخت گفتم حتما کارت ضروریه که بری مسافرت!
مشخص بود که گیر افتاده میونِ این که بذاره برم یا منو تحویل بده منم گذاشتم که به تصمیم گیریش برسه آخرش زندانِ دیگه چی کار کنم؟!؟ بازم حسِ زیبای فضولی گریبانم گرفت آروم داشبورد و باز کردم که اونم متوجه نشه تا باز کردم چشمم خورد به یه تفنگ زکی این یارو که از خودمون بود تازه باز به من این که خلافشم بالاتر بود وگرنه چه نیازی داشت که تفنگ با خودش حمل کنه؟ زرت درِ داشبوردو بستم.
_نگه دار…
فرهود: چیه فکر کردی راضی شدم که بذارم بری؟
_ نه فقط به این نتیجه رسیدم که شما نمی تونی من و لو بدی چون پای خودتم گیر میفته!
یه پوزخند زد: واسه چی باید پای خودم گیر بیفته؟
_ببین حاجی من دزدم قبول اما بدون تو مرامِ ماها اسلحه نیست. اگه من خلاف کارم پس تو چی ای؟ قاتل؟!؟
یه ترمزی زد که درست از شیشه رد شدم کم مونده بود برم تو خیابون: هــــــــــــــــو مرتیکه چته؟ ناقص شدم!
یه نگاه بهم کرد با اون چشمای ورقلمبیدش بازم ماشین و راه انداخت چشم نبود که صد رحمت به چشا گاو. در حالی که سرم و ماساژ میدادم گفتم: واسه چی اینجوری زدی رو ترمز؟
فرهود: هوم؟ چیز ِ…
_دِ جون بکن مرد.. میخواد یه حرف بزنه.
فرهود:راستش… راستش فکرشم نمی کردم انقدر زود بفهمی من کیم!
_اون که حدسش سخت نبود… فقط حاجی در چه حد ِ؟ خلافت؟
فرهود: زیاد نیست..
_یارو خر گیر آوردی؟ این ماشین و تشکیلات عمرا واسه خورده دزدی باشه اگه هم اینا ارثِ و تو همین جوری دزدی می کنی پس دیوونه ای!
کلافه یه دستشو کرد تو موهاش: آره همون که تو می گی یه دزدِ حرفه ایم حالا خوب شد؟
یه نفس راحت کشیدم.. الی خانوم انگار این دفعه رو جستی اما یه بار دیگه از این غلطا و محبتای اضافه کنی با پشت دست می کوبم تو دهنت که نفهمی از کجا خوردی! بدبخت محبتتم به آدمیزاد نرفته که.. حتما باید خودتو گیر بندازی احمق اصلا هر چی بهت بگم کم گفتم والا با این کارات.
تازه متوجه شدم هنوز داره مسیر و ادامه میده: حاجی می شه بپرسم الان دیگه داری کجا میری؟
فرهود: خونم کار دارم.
غلط کردی که کار داری خاک تو سرت الی با این کارات: واسه چی داریم می ریم خونه شما؟
فرهود: لطفا خودتو دعوت کن شما؟ من کی گفتم میریم گفتم میرم شما میمونی دمِ در من میرم تو.
اوهوکی این یارو چه قدر پروئه؟! بزنم با جفت پا تو صورتش که دیگه هوس نکنه من و مسخره کنه. اما فعلا ریشم دستش گرو بود ترجیح دادم یه بار تو زندگیم زر نزنم که دوباره گرفتار نشم!
یه نیم ساعت تو راه بودیم بالاخره جلوی یه قصر نگه داشت می گم قصر آخه خونه کمشه. من که همیشه واسه دزدی مناطقِ بالا می رفتم این محل به فکرمم خطور نکرده بود! خدایی یارو ای ول داشت که با دزدی به اینجا رسیده بود بعد ببین الی تویِ خاک تو سر نتونستی یه شلوار واسه خودت بگیری بابا دزدی هم مهارت می خواد که انگار تو نداری!
صدای فرهود من و به خودم آورد: وایسا اینجا تا من برگردم.
بهش نگاه کردم که به سمتِ اون قصر می رفت عقب عقب رفتم و پریدم رو کاپوت آخی عقده های دلم و رو ماشین خالی کردم… اصلا این چه ماشینیه؟ فقط می دونم ماشینِ همین. الی بهت گفتم پاشو برو یه تحقیق راجع به این ماشینا کنا گوش نکردی! اگه مدلو می دونستیم الان خودمون و بندِ این یارو کرده بودیم الان که نمی دونیم باید وایسیم تا کشفش کنیم. اِ اِ دیدی الی آدمم انقدر بی چشم و رو؟ یه تعارف نکرد که بری خونه آبی میوه ای چیزی کوفت کنی انگار نه انگار به خاطرِ اون حاضر شدی نری سرِ کار! انگار نه انگار راضی شدی به پلیس لوش ندی…
یعنی به خدا من تو کارِ بعضیا می مونم… یه کم آداب معاشرت بلد نیستن. درِ حیاط وا شد و من به سرعتِ نور از رو ماشین پریدم پایین یه نگاه بهم کرد که یعنی خر خودمم و رفت سمتِ راننده منم بدونِ اینکه به روی مبارک بیارم نشستم سمتِ شاگرد.
در و بستم عینهو گاو گازشو گرفت و دِ برو که رفتیم… نکرد یه کم آروم بره حالا… منم با تمامِ تلاشم خونسرد نشستم و عینِ ماست زل زدم بهش…
_تو کارِ چی هستی؟
فرهود: منظور؟
_یعنی که چی می دزدی؟
فرهود: گاهی به گاو صندوقا دست برد میزنیم همین.
_می زنین؟ یعنی یه باندین؟
فرهود: یه چیزی تو این مایه ها. راستی کلِ خانواده ات دزدن؟
_نه فقط بنده تو کارِ شریفِ دزدی ام.
فرهود: می شه دلیلشو بدونم؟
_البته چرا که نه؟ چون فقط من بچه سرِ راهیم و فقط منم که خرجم اضافه است.
فرهود: تو مطمئنی؟
_چیو؟… داری مشکوک می زنیا حرفتو درست بگو خب.
فرهود: من کلا حرفام بی منظورِ به دل نگیر می گم من اگه بخوام باهات در ارتباط باشم باید چی کار کنم؟
_اوهوکی آقارو باش شما تا همین نیم ساعت پیش می خواستی من و تحویلِ پلیس بدی الان به من میگی با من در ارتباط باشی؟
فرهود: حتما دلیل دارم که می گم دیگه… نترس دیگه قصد ندارم تحویلت بدم مخصوصا حالا که فهمیدی چی کارم!
ای تو روحت الی با این کار کردنت: خب اما بازم نمیشه چون من تلفن ندارم درِ داشبورد و باز کرد و یه گوشی یازده دو صفر از توش در آورد چطور ندیده بودم خدا میدونه احتمالا اون اسلحه صاف رفته بود تو چشمم بقیه رو ندیدم.

همچنین ببینید

دانلود رمان یک عاشقانه

دانلود رمان یک عاشقانه آرام از نادر ابراهیمی

دانلود رمان یک عاشقانه آرام از نادر ابراهیمی حجم رمان : ۲.۱۹ مگابایت پی دی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.