معماری

دانلود رمان قلب دزدی به همراه خلاصه داستان

دانلود رمان قلب دزدیدانلود رمان قلب دزدی از مادام

حجم رمان : ۱.۶۳ مگابایت پی دی اف
۰.۹۳ مگابایت نسخه ی اندروید

دانلود رمان قلب دزدی از مادام با فرمت pdf
دانلود رمان قلب دزدی از مادام با فرمت apk

خلاصه داستان:

ساعت از ۱۰ شب هم گذشته بود سوز سردی می اومد ژاکت مشکی بافتم رو بیشتر دورم کشیدم امسال هوا خیلی سرد شده بود. من رادین فرزین فر۲۷ ساله دانشجوی رشته معماری تقریبا می شه گفت ترم آخری محسوب می شم

و در حال حاضر در کنار تحصیل کار هم می کنم در یک شرکت خصوصی به صورت نیمه وقت کار می کنم فرزند دوم خانواده ام یک خواهر کوچک تر از خودم دارم که اسمش ریماست ۲۳ سالشه و دانشجوی رشته ادبیاته چون خیل به شعرو این چیزا علاقه داشت

رفت رشته ادبیات واما برادر بزرگم رایان ۲۹ سالشه وطراحی جامدات خونده وبرای یک کار خونه ماشین سازی طراحی خودرو می کنه .توی همین فکرا بودم که احساس کردم یکی خودشو چسبونده بهم نگاهی کردم یک دختر بود می خواستم ازش فاصله بگیرم که محکمتر خودشو بهم چسبوند دوباره سعی کردم که ازش جداشم که دوباه محکم خودشو بهم چسبوند وگفت :
-نرو خواهش می کنم دیگه تنهام نذار .
-چی می گی خانوم ولم کن .(از این که یکی بهم بچسبه خیلی بدم میاد )
– نه دیگه نمی خوام از دستت بدم .
-اه ولم کن دیگه اشتبا گرفتی .
دختره با بغض ازم فاصله گرفت بادیدن وضعش خیلی تعجب کردم بایک لباس بلند سفید بایک دم پایی لاانگشتی سفید وموهای بلند مشکی که باد ان هارو به بازی گرفته بود .زیر لب گفتم :مردم با چه وضعی میان بیرون ،دختره دیونه .
اومدم دوباره راهمو بکشم برم که دوباره دستمو گرفت وگفت :
-تورو خدا سامی نرو منو اینجا تنها نذار من بدون تو می میرم .
– خانوم من شما رو نمی شناسم ،اشتباه گرفتید .
– دیگه منو نمی شناسی ،بعد باگریه گفت :
-معلومه دیگه منو نبایدم بشناسی از وقتی که سرو کله ی اون سحر لعنتی پیداش شده دیگه منو نمی شناسی .
– خانوم به خدا من نه سامی می شناسم نه سحر ولم کن بذار برم .

چند بار دیگه ام سعی کردم ازش جدا بشم که دیدم بد تر خودشو چسبوند بهم گوشیمو در اوردم وشماره رایان رو گرفتم بعد از دوتا بوق جواب داد:
-جانم رادین جان .
-سلام داداش .
– سلام چی شده چرا نمی یای خونه ؟
-داشتم می اومدم که یک دختر دیونه چسبیده بهم ولمم نمی کنه .
رایان زد زیر خنده حالا نخند کی بخند .باعصبانیت گفتم :
-چته روانی ؟
باخنده گفت :
-کی جرعت کرده به حضرت والا بچسبه ؟
– مسخره لوس ، تورو خدا بیا منو از دست این دیونه نجات بده .
-باشه کجایی؟
– دوتا کوچه پایین تر از خونه.
-باشه الان با ریما می یایم .
– باشه خداحافظ.
– خداحافظ .
گوشی رو قطع کردم و گذاشتم تو جیبم دختره دستم روچسبیده بود نگاهم می کرد.بهش گفتم :
-بیا روی این جدول بشین .
بدون چون چرا سریع رفت نشست منم رو به روش بهدیوار تکیه دادم به صورت دختره نگاه کردم موهای بلند مشکی ابرو های کمانی شکل چشمای به رنگ شب موژه های بلند وفر خورده دماغ کوچک ولبای قلوه ای به رنگ جیگری وپوست سفید دختره سرشو انداخته پایین و باانگشتاش بازی می کرد ،بادیدن ریما ورایان تکیه ام رو از دیوار برداشتم که دختره از جاش بلند شد بهش گفتم :
-بشین همین جا الان بر می گردم .
دوباره بدون چون چرا سرجاش نشست ولی باچشمش حرکات منو نگاه می کرد از روی جوب پریدم .

دوباره بدون چون چرا سرجاش نشست ولی باچشمش حرکات منو نگاه می کرد از روی جوب پریدم رفتم سمت ماشین رایان که یکی از طراحی های خودش بود رایان شیشه رو داد پایین و گفت :
– چی شده ؟
گفتم :
– هیچی اون دختره رو می بینی اونجا نشسته ؟
– خوب !!
– هیچی دیگه گیرداده به من و می گه سامی تورو خدا منو اینجا ول نکن .
– می خوای چی کار کنی ؟
– نمی دونم مطمئنم هر جا برم دنبالم می اد .
– سریع سوار شو گاز می دیم می ریم دیگه .
– اره بد فکری هم نیست .
یک نگاه به دختره کردم بعدم سریع سوار ماشین شدم .رایان سریع گازشو
گرفت و ماشین راه افتاد .یک نگاه به پشت کردم دختره اومده بود وسط کوچه
وبا اشک به ماشین که هر لحظه دورتر می شد نگاه می کرد نه دادی نه فریادی
فقط گریه می کرد .دلم به حالش سوخت ولی معلوم نبود چجور دختری یه که این وقت شب با این سرو وضع اومده بیرون .
تقریبا فاصله مون زیاد شده بود برگشتم ببینم دختره داره چی کار می کنه که
دیدم دوتا پسر دستاشو گرفتن ودارن می کشنش طرف ماشین دختره هم
دست وپا می زد که از دستشون در بره ولی دربرابر اونا هیچ کاری نمی تونست
بکنه با داد به رایان گفتم:
-دور بزن .
-برای چی دور بزنم .
-می گم دور بزن لعنتی تا دیر نشده .
رایان سریع در زد وپاش وگذاشت روی گاز سریع رسیدیم بهشون واز ماشین
پیاده شدم رایان هم همینطور یک دعوایی راه انداختیم واون دوتا مرد هم باسرو
صورت زخمی سوار ماشین شدن ودر رفتن . توی دعوا دستمو مرده خیلی بد
پیچوندبعدشم محکم بهش ضربه زده بود دختره دوید سمتمو همون دستمو گرفت که فریادم بلند شد .دختره از ترس دستمو ول کرد .

رایان وریما اومدن سمتم ریما گفت :
-چی شده ؟
-نمی دونم فکر کنم ضربه دیده .
رایان گفت:
-می خوای برم درمانگاه؟
-اره بریم .
-پس بریم سوارماشین بشیم .
رفتیم که سوار ماشین بشیم یاد دختره افتادم نگاهی بهش کردم
هنوز وسط خیابون بود نگاهی به رایان وریما کردم اونا هم
داشتن منو نگاه می کردن بهشون گفتم :
-اینو چیکارش بکنیم ؟
رایان گفت :
-نمی دونم .
ریما هم همین جواب رو داد دوباره به دختره نگاهی کردم همون لحظه
یک ماشین به سرعت وارد کوچه شد رو به دختره که هنوز وسط کوچه وایستاده بود با فریاد گفتم:
– مواطب باش .
ولی انگار دختره هنگ کرده بود سریع پریدم روی دختره
همون لحظه ماشین به سرعت رد شد از روی دختره به کمک رایان بلند
شدم نگاهی به دختره کردم از سرش داشت خون می یومد مثل این که سرش
خورده بود به جدول های کنار کوچه .سریع دختره رو بلند
کردم وسوار ماشین رایان شدیم اونم به سرعت ماشین رو به سمت
نزدیک ترین بیمارستان روند وقتی رسیدیم اونجا دختره رو بلند کردم و وارد بخش اورژانس شدمو از پرستارا کمک خواستم .

بعد از کلی دنگ وفنگ(منظورم همون ام ار ای وسی تی اسکن )ووقت تلف کردن دکتراز اتاقی که دختره رو توش بستری
کرده بودن اومد بیرون رفتم سمتش وگفتم:
– حالش چطوراقای دکتر ؟
– خوبه تا یکی دو ساعت دیگه بهوش میاد شما باایشون نسبتی دارید ؟
– نه خیر ایشون نزدیک بود برن زیر چرخ ماشین که من نجاتشون دادم .
– افرین جون اوند ختر هم شانس اورده که تو اونجا بودی ونجاتش دادی.
– ممنون .
– اگر می شه همراه من بیا توی اتاقم باهت کار دارم .
– چشم .
– چشمت بی بلا .
به رایان گفتم من با اقای دکتر می رم کارم دارن .وارد اتاق که شدیم
دکتر پشت میزش نشست وگفت :
– بفرمایید .
وبه صندلی های جلوی میزش اشاره کرد .نشستم دکتر یکم توضیح داد ودر اخر گفت :
– متاسفم که اینو می گم ولی این خانم حافظه اش رو برای یک مدت کوتاه از دست داده .
دنیا روی سرم خراب شد همین یکی رو کم داشتیم که اونم اضافه شد دکتر سعی کرد دلداریم بده وقتی می خواستم از اتاق دکتر برم بیرون دکتر یک کارتی رو بهم دادو گفت :
-این کارت مال یکی از بهترین دکترای مغزو اعصابه بهتره یک سر به اونجا هم بزنی ازش تشکر کردموباش دست دادم باهمون دستی که ضرب دیده بود اصلا یادم نبود که دستم ضرب دیده ناخود اگاه صورتم از درد جمع شد دکتر متوجه شد وبه دستم نگاهی کرد وگفت :
-می شه دستت رو معاینه بکنم .
سریع تکون دادم دکتر دستمو معاینه کرد وتشخیص داد که شکسته منو باخودش برد به یک اتاقی
بهم گفت که همین جا بشیم الان میاد .دکتر بعد از چند دقیقه با یک مرد دیگه اومد البته اونم دکتر بود باز بردنم توی یک اتاق دیگه برای این که از
دستم عکس بگیرن ومطمئن بشن که دستم شکسته بعد از عکس دوباره برگشتم به همون اتاق قبلیه
بعد از چند دقیقه اون دکتره دیگه اومد طرفمو گفت که باهاش برم از جام بلند شدم وبه دنبال دکتر رفتم دکتر از یک پرستار خوواست که بیاد و کمکش کنه وارد یک اتاق دیگه شدیم یک دونه تخت داشت ویک عالمه وسایل پزشکی دکتر گفت :
– برو روی اون تخت بشین .
بدون هیچ حرفی روی تخت نشستم ودکتر شروع کرد اول دستمو ضد عفونی کرد وبهدم چند لایه پنبه
دور دستم پیچید و وگچ رنگی رو دور دستم بست (جالب اینجا بود که رنگ گچه با رنگ چشمام یکی بود
حالا یکم پرنگ کم رنگ که چیزی نمی شه )وقتی کاردکتر تموم شد ازش تشکر کردمو پرسیدم:
– ببخشید اقای دکتر تا کی دستم باید توی گچ باشه ؟
-حدودا یک ماه .
یک لحظه کپ کردم فکر کردم اشتباه شنیدم .بعد از چند دقیقه به خودم اومدم واز دکتر تشکر کردم وبه
طرف اتاق همون دختره رفتم رایان وریما نبودن فکر کردم شاید توی اتاق باشن بادست سالمم دوتا تقه
زدم ووارد اتاق شدم درست حدس زده بودم دوتایشون توی اتاق بودن ریما بادیدن دستم که توی گچ بود
جیغ خفیفی زد که رایان هم به طرفم برگشت و هر دوتاشون به سمتم اومدن وگفتن :
-دستت چی شده ؟
-هبچی شکسته بود دکتر فهمیدو دستمو گچ گرفتن ، حالا بدیش اینه که تا یک ماه باید توی گچ باشه .
هردو باهم همزمان گفتن :
-یک ماه ؟؟؟؟!!!!
-اره یک ماه .
ریما دهانش رو باز کرد تا چیزی بگه با صدای ناله هرسه تامون برگشتیم سمت دختره بهوش اومده بود .
دستشو برده بود بالای سرش معل.مه که خیلی سرش درد می کنه رایان گفت :
-من می رم دکترشو خبرکنم .
-باشه برو .
به سمت تت رفتمو به دختره گفتم :
– خانم حالتون خوبه ؟
-سرم خیلی درد می کنه .
-الان دکتر میاد .
رو به ریما گفتم :
– به مامان اینا خبر دادین ؟
-اره بهشون خبر دادیم قرار بابا بیاد اینجا بهشون گفتم از لباسای منم با خودشون بیارن نمی شه که با
اون سرووضع بیاد بیرون .
– اوهم خوب کردی گفتی.
نگاهی به دختره کردم داشت منو نگاه می کرد .همون لحظه در باز شد ودکتر ورایان به سرعت اومدن تو
دختره ترسید ونا خود اگاه دست سالمم رو چسبید
بهش نگاهی کردمو دستم رو از دستش کشیدم بیرون دکتر گفت:
-همگی برای چند لحظه برید بیرون .
هرسه تایی رفتیم بیرون همون لحظه هم بابا رسید باقدمای بلند وسریع به مارسید وگفت :
-سلام .
هرسه جوابش رو دادیم .
-حالا دختره چطوره ؟
-بهوش اومده الانم دکتر توی اتاقشه .
-خدا روشکر ..
وروبه ریما گفت :
-بیا اینم لباس .
ریما تشکری کرد دکتر اومد بیرون بابا رفت طرفش ما هم دنبال بابارفتیم بابا روبه دکتر گفت :
-سلام اقای دکتر ،خسته نباسد میخواستم بپرسم حال اون دختر خوب؟
-سلام ،ممنون شما با این خانم نسبتی دارید ؟
-خیر .
-همون جور کهبه این اقا (منظورش من بودم)گفته بودم متاسفانه ایشون حافطشون رو برای یک مدت کوتاه از دست داده اند .
-حالا ما باید چی کار بکنیم ؟
-فعلا که مرخصه می تونیدببریدش .
-کجا ببریمش ؟
– من پیشنهاد می کنم یک مدتی ببریدش خونتون .
– نه اقای دکتر اولا من دو تا پسر مجرد توی خونه ام دارم بعدم معلوم نیست چجور دختریه .
-به هر حال من بهتون پیشنهاد دادم با اجازه .
دکتر ازمون فاصله گرفت رو به بابا کردم وگفتم :
-حالا می خوای چی کار کنید ؟ما که نمی دونیم خانواده اش کی اند ؟اون حتی اسم خوشم یادش نیست چه برسه بدون خونشون کجاست ؟
ریما گفت :
-من بادکتر موافقم یک مدت می بریمش خونمون وقتی حافظه اش رو به دست اورد مببریمش پیش خانواده اش .
رایان – بد فکردی هم نیست .
بابا گفت فعلا برین حاضرش کنید تا بعد ببینیم چی میشه رایان تو با من بیا ورادین هم اینجا بمونه اگر
کمک خواستن کمکشون بکنه .باشه ای گفتمو بابا ورایان رفتن منم روی صندلی توی راه رو نشستم
ریما هم رفت تا کمک دختره بکنه تا حاضربشه بعد از حدود ۱۰ دقیقه از اتاق اومدن بیرون رفتم کمکشون یعنی زیر بازو دختره رو گرفتم عین یک پر کاه می موند.
از در خارج شدیم وسوار ماشین رایان شدیم من عقب بین ریما ودختره نشستم چون دستمو گرفته بود و ول نمی کرد وقتی از محوطه بیمارستان اومدیم بیرون رایان از بابا پرسید :
– کجا برم ؟
– خونه .
رایان چیزی نگفت راه افتاد سکوت برماشین حکم فرما بود بعد از چند دقیقه احساس کردم یک چیزی بر روی شانه ام افتاد سر دختره بود می خواستم شانه ام رو بکشم کنار ولی دلم به حالش سوخت و اجازه دادم سرشو بزاره روی شونه ام .

وقتی رسیدیم خونه دختره خوابیده بود به ریما اشاره کردم بیدارش بکنه ریما هر کاری کرد بیدار
نشد رایان بغلش کرد وراه افتاد ورفت توی خونه توی راه به مامان زنگ زده بودیم وگفته بودیم داریم
دختره رو میاریم خونه مامانم نه گذاشته بود نه برداشته بود گفته بود اتاق رادین وبراش مرتب می کنم
مامان خیلی خوب می دونست من به اتاقم خیلی حساسم یعنی هر وسیله که به من مربوط می
شد روش خیلی حساس بودم بعد که پرسیده بودیم من کجا بخوابم مامان گفته بود توی انباری داشتم
شدید حرص می خوردم من با این همه غرورم ودب دبه کب کبه باید توی زیر زمین می خوابیدم .باید
درستش می کردم یعنی چندین وقت قبل می خواستم برم اونجا ولی هیچ کس این اجازه رو بهم
نداده بود .خدا امشبو بخیر کنه رفتم توی اتاقم رایان دختره رو گذاشته بود روی تختم یک جوری
چندششم شد مجبور بودم امشبو با این دختره توی یک اتاق بخوابم اخه من موندمتوی این خونه
دراندشتی چرا فقط چهار تا اتاق داشته باشه حالا نمیشد دتره می رفت توی اتاق ریما این چیزتا
موقعه ای که بخوابم همراه بود .
صبح احساس کردم یکی داره نگاهم می کنه از جام بلند شدم چشمام که باز شد دیدم همون دختره
داره نگام می کنه از جام بلند شدم بدنم خشک شده بود چون دیشب روی مبل اتاقم خوابیدم رفتم
سمت دست شویی ابی به سرو صورتم زدم واومدم بیرون رفتم سمت دراورم وشونه ام رو برداشتم
داشتم موهام روشونه می زدم دختره همینجوری منو نگاه می کردیک دفعه در به شدت باز شد وریما
اومد توچنان دادی از سر عصبانیت زدمکه دختره پتوی رو چنان دورش پیچید .
-مگه اینجا طویله است که سرتو می ندازی پایین و میای تو.
ریما به چشمای به اشک نشسته وگفت :
-ب…بب….ببخشید .
-سریع کارتو بگو .
-می خواستم بگم بیاین صبحانه بعدم این که زنگ زدم شرکت و برات مرخصی گرفتم .
– د تو بیخود کردی تو که میدونستی من باید برم شرکت.
– با اون دست شکسته می خواستی بری شرکت بعدم ارشام هم زنگ زدو گفت امروز میاد کمکت تا
پایین ودرست کنی بری پایین .
با عصبانیت نفسم رو دادم بیرون ریما رو زدم کنار ورفتم توی اشپز خونه داشتم صبحونه می خوردم که
ریما با دختره اومد توی اشپز خونه .

صبحانه ام رو خوردم و رفتم توی انباری پر از وسایل بود باید چند نفری می ریختمشون بیرو بعدم
یک تمیز کاری اساسی داشت بعدم یک دست رنگا امیزی همین یک هو یک جرقه ای به ذهنم
رسید .
اصلا چرا من باید اتاقم رو می دادم اون دختره که معلوم نیست از کجا اومده با یکم کولی بازی
حل می شد .بایکم لج کردن درست می شد .رفتم توی خونه بایک اخم عمیق روی پیشونی
رفتم توی خونه بابا ورایان رفته بودن سر کار ریما هم کلاس داشت ورفته بود مامان ودختره توی
حال نشسته بودن وحرف می زدن مامان نگاهی به من کرد واز جاش پاشد واومدم کنارم
ونشست اخمم عمیق تر شد مامان گفت :
-چی پسر عزیز منو ناراحت کرده ؟
جوابشو ندادم وپاشدم ورفتم توی اتاقم و درو محکم بستم .ورفتم روی مبل نشستم داشتم فکر
می کردم که در باز شد وکسی اومد تو اخمم دوباره عمیق شد .نگاهی کردم دختره بود سرشو
انداخت بود پایین واومد روی مبل روبه روی من نشست نگاهی به من کرد با دیدن اخمام به تپه
تپه افتاد شروع کرد به حرف زدن :
-من ….من …به خدا…نمی ….خواس…..تم …..اتاق شما ….. رو …..ازتون ….بگیرم .
با خودم گفتم :قربون جذبه .
-خوب که چی ؟
-من حاضرم برم توی انباری بخوابم .
رسما داشتم می ترکیدم از خنده .نتونستم خودم رو کنترل کنم و شروع کردم به
خندیدند .دختره مارس موند
حتما باخودش می گه این بابا دیونه است . از جام بلند شدم وسرمو تکون دادم
ورفتم بیرون به مامان گفتم بریم توی اتاقشون .

وقتی رفتیم توی اتاقشون به مامان گفتم :
– مامان روی چه حسابی می خواین این دختره رو توی خونمون نگهش داریم ؟
-مادرجان پدرت رفته پرس وجو کنه ببینه می تونه خانواده اش پیدا کنه یا نه بعدم این مدتی که
اینجاست اینجا مهمون ماست مهمونم حبیب خداست .
-یک سوال شما که خوب می دونی من به اتاقم حساسم پس چرا اتاق منو دادین بهش ؟
-چون توی اتاق رایان که نمی شه چون پسره .
-یعنی من پسر نیستم ؟
-چرا صبر کن ، تا چند وقت دیگه خواهرتم ازدواج می کنه مثلا بخوایم یک شب داماد رو نگه داری
چیکار کنیم ؟پس می مونه اتاق تو هم بزرگه هم تو می تونی بری توی انباری یادته یک زمانی میخواستی بری اونجا ؟بعدم زشته ادم مهمونشو بفرسته انباری.
دیدم مامان راست میگه پس هیچی نگفتم واز جام بلند شدم ورفتم توی اتاقم رفتم توی اتاقم
دختره روی تخت نازنینم نشسته بود داشت به چی فکر می کرد نمی دونم .رفتم سمت کمد
لباسام باید از چند تا از رفیقام کمک می گرفتم هم برای طراحی انباری حالا من می گم انباری
انباری نیستا یک سوئیت بزرگه می شه گفت یک خونه بزرگه دو طبقه است که طبقه اولش شده انباری که اخرباغ قرار داشت یک دست لباس استین کوتاه خاکستری بایک جین نک مدادی
برداشتم به دختره گفتم بره بیرون سریع لباسام رو پوشیدم زنگ زدم اژانس ورفتم پیش دوستام
که طراحی منزل دارن فقط کافی بود بگی چه مدلی تا برات مثل همون طراحی کنن لازم هم
نیست که خودت خونه رو رنگ کنی تمیز کنی همه کارا می کردن ولی به جاش خوب پول می
گرفتن .
رفتم توی شرکت دوستام وارد که شدم منشیش منو خوب می شناخت برام بلند شد گفتم :
-هستن ؟
-بله هستن .
– اگر می شه بگین من اومدم .
-چشم .
برداشت وخبر داد که من اومدم بعد به من گفت :
-بفرمایید داخل.
-مرسی .
رفتم توی اتاق هم باربد دوستم هم بردیا داداش دوقلوی باربد هردوشون جز دوستای صمیمیم
بودن .سلام کردم ودست دادیم باربد گفت :
-دستت چی شده .
-هیچی شکسته .
– اینو که خوب می دونم .
-ماجراش مفصله .
بردیا گفت :
-چی شده سر به مازدی ؟
-راستش می خوام یک طراحی برام بکنید .
– اوکی حالا کجاست ؟
– اون خونه ته باغ هست .
هردو همزمان گفتن :
– خب .
– هیچی دیگه می خوام برام طراحی کنیدش.
-چجوری مخشون رو زدی .
-اینم ماجراش مفصله حالا کاتولوگاتون رو نشونم می دین .
-چرا که نه .
یک سری کاتولوگ گذاشتن جلوم کاتولوگاولی رو باز کردم مال حال وپذیرایی بود یک طراحی
لوزی مانند برای حال پایین ویک حال کوچیک برای حال طبقه بالا انتخاب کردم حال پایین با اشپز
خونه یکی بود (شرمنده برای اشپزه خونه پایین عکس پیدا نکردم )یک پذیرایی شیک هم
انتخاب کردم کاتو لگ بعدی رو باز کردم مال حمام ودستشویی بود یک مدل حمام دستشویی
هم برای بالا انتخاب کردم کاتولگ بعدی رو باز کردم مال اشپز خونه بود یک مدل شیک هم برای
اونجا انتخاب کردم وکاتلوگ بعدیم مربوط به اتاق خواب می شد دوتا مدلم برای دوتا اتاق خواب
بالا انتخاب کردم . با این انتخابایی که من کردم اون خونه می شد مدل خونه های اروپایی (بازم
مطمئن نیستم )ازشون پرسیدم که چقدر طول می کشه گفتن چون اینایی که من انتخاب کردم
تمام وسایلشو دارن دو هفته ای خونه رو بهم تحویل می دن قرار داد بستیم یک عالم تخفیف
هم بهم دادن .
دو هفته ونیم بعد :
هنوز که هنوزه نتونستیم خانواده دختره رو پیدا کنیم دیگه همگی به حضورش عادت کرده
بودیم اینقدر که مادرم بهش می گفت دخترم و اونم به مامان می گفت مادر جون با ریما
شده بودن دوتا دوست صمیمی با منم صمیمی بود ولی با رایان هنوز اونجوری مچ نشده
بود از من از همه بیشتر حساب می برد وبه حرف گوش می داد .چند روزی می شه که به
این خونه اومدم احساس استقلال می کنم به یکی از ارزو هام که جدا شدن از خانواده ام
بود یعنی روی پاهای خودم وایستم رسیده بودم ولی یک ارزو دیگه هم داشتم این بود که
یک شرکت برای خودم بزنم مثل باربد وبردیا تقریبا پولام رو هم جمع کرده بودم با اینکه
خانواده پولداری بودیم ولی هیچ وقت سعی نکردم که از بابا پول بگیرم یادم وقتی بچه بودم
دلم دچرخه می خواست همه دوستای اون زمانم با دچرخه هاشون میومدن و به من پز
می دادن با این که بابا پول داشت ولی راضی نشدم ازش پول بگیرم ورفتم پیش یکی از
کسبه محل وشروع کردم کار کردن تا پول دوچرخه ام رو جور کردم یادمه وقتی دوچرخه ام رو
خریده بودم بابا با افتخار بهم نگاه می کرد .این عادت از بچه گی باهام بود قرار بود با ارشام
مدتی یک جا کار کنیم وپولامون رو روی هم بزاریمو شریکی یک شرکت بزنیم .البته از الان
هم دنبال کاراش بودیم چون تا چند وقت دیگه قرار دادمون با این شرکت تموم می شد .
مثل هر روز از شرکت برگشتم خونه داشتم بادوربینایی که توی محوطه و توی خونه نسب
کرده بودم داشتم همه جارو چک می کردم که دیدم یک نفر داره میاد سمت خونه روش که
زوم کردم دیدم دختره است از زمانی که اومده بودم این خونه کسی حق نداشت بیاد توی
خونه.
وارد محوطه خونه شد وزنگ درو زد رفتم درو باز کردم وگفتم :
-کیه ؟
– منم اقا رادین باز کنید .
– چیکار داری ؟
– باز کنید درو تا بگم .
– ریما که نفرستادت ؟
– نه باز کنید دیگه .
در و باز کردم تعارفش کردم بیاد داخل اومد تو راهنماییش کردم تا حال گفتم
بشینه تا من بیام به وضح دیده می شد از دیدن خونه تعجب کرده حتما فکر
کرده من از اون پسر شلخته هام پوز خندی زدم ابمیوه ریختم توی لیوانای
مخصوص ابمیوه ویک قاچ از پرتغال تازه هم گذاشتم روی لبه لیوان وشیرینی
هم چیندم توی طرف وبردم براش تشکری کرد .
نشستم روی مبل وگفتم :
-بفرمایید من درخدمتم .
-…

راستش داره یک چیزایی یادم می اد .
-خب خب .
– اون شب که من به شما چسبیدم .
– خوب .
– چه اتفاقی افتاد می شه برام بگین .
-راستش من اون روز ماشینم خراب شده بود و کلی درگیری داشتم مجبورشدم پیاده بیام
خونه داشتم میومدم نزدیکای ۱۰ شب بود که احساس کردم یکی بهم چسبیده دیدم تویی
هی بهم التماس می کردی ولت نکنم هی اسم کسی رو صدا می کردی ازش می
خواستی تنهات نذاره وقتی بهت گفتم من اصلا تورو نمی شناسم بهم گفتی
معلومه دیگه از وقتی که سرو کله اون سحر پیداشده نبایدم منو بشناسی بعد
زنگ زدم به رایان و گفتم بیاد کمکم کنه بعدم که اونا اومدن سریع سوار ماشین
شدم جیم فنگ ولی خیلی دور نشده بودیم که برگشتم ببینم داری چیکار می
کنی که دیدم دو نفر دارن به زور می برنت توی ماشینشون برگشتیمو یک کتک
کاری کردیم همنجا دستم شکست اون دوتا رفتن ما هم می خواستیم بریم
بهداری تو همون وسط کوچه وایستاده بودی یک دفعه یک ماشین باسرعت
پیچیده توی کوچه بهت گفتم مواطب باش ولی تو انگار مخت هنگ کرده بود
خودم پرت کردم روت وافتادیم اون ور کوچه تو سرت ضربه خورده بود به جدول
کنارکوچه با این که محکم بوده ولی خدا رو شکر خیلی انچنانی نبوده ضربه تو
رو سریع بریدم بیمارستان بعدم که فهمیدیم حافطه ات رو برای مدت کوتاه از
دست دادی.
با گریه از جاش بلند شد با استرس از جام بلند شدم با خودم گفتم نکنه حالش
بد بشه ولی نه اومد توی بغلم و زارزار گریه کرد منم سرشو نوازش کردمو گفتم
چیزی نیست ول اون همچنان گریه می کرد ومی لرزید بغلش کردم و بردمش
بالا توی اتاق مهمان گذاشتمش رو تخت وپتو رو محکم کشیدم دورش .

کم کم به خواب رفت از جام بلند شدم و رفتم توی اتاقم روی تختم دراز کشیدم نمی دونم
چی شد که چشمام سنگین شد داشتم خواب هفتمین پادشاه رو می دیدم که احساس
کردم کسی داره مو هامو نوازش می ده غلتی زدم وچشمام که باز شد بادیدن دختره
چشمام تا حد امکان باز شد ازش پرسیدم :
– تو توی اتاق خواب من چیکار می کنی ؟
– هیچی بیدار شدم دیدم توی یک اتاق دیگه ام بلند شدم دیدم رفتم توی یک اتاق دیدم تو
اینجا خوابی.
-لطفا از روی تخت خواب من بلند شو .
– باشه .
-برو پایین تا منم بیام کارت دارم .
-باشه .
از اتاقم رفت بیرون لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین روی مبلای حال نشسته بود رفتم
توی اشپز خونه در یخچال رو باز کردم طرف میوه رو برداشتم وپیشدستی هم برداشتم
رفتم پیش دختره نشستم .وبهش میوه تعارف کردم تقریبا شب شده بود به خونه مامان اینا
زنگ زدم ریما برداشت از صداش معلوم بود خیلی نگرانه :
-ریما به مامان اینا خبر بده دختره اینجاست .
ریما داد زد :
– اونجاست ؟
– اره اینجاست .
– اونجا چیکار می کنه ؟
– مثله اینکه یک چیزایی یادش اومده تا شب پیش منه نگران نشین .
– باشه .
-خداحافظ .
-خداحافظ .
رفتم نزدیک دختره نشستم وگفتم :
-چه چیزایی یادت اومده ؟
– اسمم واسم برادرم واسم پدرومادرم خانواده ام قیافه هاشون وشماره برادرم .
-خب خب بگو اسمت چیه اسم برادرت چیه ؟
– اسمم ترنم ، اسم برادرم تایماز .
– فامیلتون رو هم میدونی .
-اره یک چیزای یادم اومده فامیلمون تاج بخت .
– یک سوال دیگه اگر کلافه نمی شی .
– نه نه بپرس.
– معنی اسم خودتو داداشتو می گی ؟
– اره اسم خودم عربی به معنی زمزمه کردن یک نغمه ولی اسم تایماز ترکی به معنای خطا
ناپذیر اسم بابام ایرانی تیرداد اسم یکی از پادشاهان دوره اشکانی اسم مامانم هم ترکیه
ترلان به معنی پرنده ای از خانواده باز شکاری.
-هوم اطلاعات جالبی بود .
– می شه یک خواهشی ازتون بکنم ؟
– اره بگو .
– می شه می شه به برادرم زنگ بزنید وبیاد دنبالم ؟
– اره که میشه این حق تو که بری پیش خانواده ات شماره داداشتو بگو .
-۰۹۳۶٫٫٫٫٫
شماره رو گرفتم یک بوق دوتا بوق سه تابوق که جواب داد صدای یک مرد بود یک صدای
خسته :
-بفرمایید
-ببخشید شما اقا تایمازی ؟
– بله خودم هستم شما ؟
-من مهم نیستم فکر کن یک بنده خدا یک سوال داشتم ؟
-بفرمایید .
-شما خواهری به اسم ترنم داری؟
گذاشته بودم روی بلند گو از وقتی که صدای داداشش رو شنیده بود بی صدا اشک می
ریخت.
-بله شما خواهر منو از کجا می شناسید .
– چون ایشون الان رو به روی من نشسته .
– چی ؟
-بله درست شنیدی خواهرت الان پیش منه می خوای صداشو بشنوی ؟
– بله اگ میشه .
بهش اشاره کردم اونم گفت :
-سلام داداشی.
صدای گریه تایماز از اون ور خط بلند شد .
-علیک سلام عمر داداشی تو کجایی ؟
– من الان پیش خانواده فرزین فرم .
-کی ؟
– هیچی تو بیا به این ادرسی که بهت می گم .
-باشه باشه .
گفتم :
-یاداشت می کنید .
-بله بله .
– ……
-بله الان میام .
-پس منتظرتونیم .
-خداحافظ.
-خداحافظ.
به ترنم گفتم :
-بلند شید بریم بریم خونه مامان اینابهشون خبر بدیم .
-باشه .
از جا بلند شدیم رفتیم توی خونه مامان اینا بهشون خبر دادیم که حافظه اش روبه دست
اورده وبرادرش داره میاد دنبالش .مامان اینا هم ناراحت شدن هم خوشحال خوشحال از
اینکه حافظه اش روبدست اورده وداره برمی گرده پیش خانوادهش وناراحت از این که بهش
عادت کرده بودن.

همه توی حال نشسته بودیم منتظر تایماز برادر ترنم زنگ در به صدا اومد ریما رفت در وباز
کرد وچند دقیقه بعد صدای سلامشون بلند شد همه گی بلند شدیم رفتیم پیشواز به ترنم
گفتیم همونجا بشینه بادیدن تایماز جا خوردم یک پسر جون هم سن وسال ما قد بلند وچار
شونه پوست سفید موهای بور ولی تقریبا تیره چشمای سبز خوشرنگ دماغ خوشفرم ولب
های متناسب باصورتش .باهاش دست دادم و بهش گفتم که من بهش زنگ زدم راهنماییش
کردم به پذیرایی به بقیه هم گفتم برن بیرون .روبه روی تایماز نشستم وشروع کردم به
صحبت کردن :
-خودتون خوب می دونید که اینجا چیکار می کنید .
-درسته .
-می خوام اینو بدونید که خواهرتون حافظه اش رو برای یک مدت کوتاه از دست داد تا این که
امروز به من گفت که یک چیزایی یادش اومده لطفا بهشون کمک کنید تا حافظه اش رو
بدست بیاره بعدم الان که رفتیم طبیعی رفتار کنید .
-باشه .
-یک چیزی رو بعدا براتون تعریف می کنم چون الان می دونم دل تو دلتون نیست
اگر میشه من شماره اتون روداشته باشم .
-البته .
شماره اش رو گفت من هم سیو کردم ریما رو صدا کردم سریع اومد وگفت :
– بله داداش .
– اگر می شه ترنم خانم بیار .
– باشه الان.
ریما رفت بعد از چند دقیقه با ترنم اومد تو تایماز بادیدن ترنم از جاش بلند شد
ورفت سمت ترنم منم با ریما رفتیم بیرون .

بعد از چند دقیقه خواهر وبرادر اومدن تو هر دو لبخند به لب داشتن کمی نشستن ریما
شروع کرد به پذیرایی مامان وبابا مجبورشون کردن که شام رو اینجا بمونن از جام بلندشد
از همگی معذرت خواستم چون سرم داشت از درد منفجر می شد رفتم توی خونه خودم
قفل مرکزی رو هم زدم وگرفتم خوابیدم باصدای گوشیم از جام بلند شدم با دیدن شماره
خونه گوشی رو جواب دادم رایان بود باشیندن الوی من شروع کرد به داد زدن :
– الو مرض الو درد چرا گوشیتو جواب نمی دی چرا تلفن خونتو جواب نمی دی ؟
– سرم درد می کرد قرص خواب خورده بودم.
انگار اروم شده بود :
-سریع بیا اینجا می خوایم شام بخوریم پدرومادر تایمازو ترنم هم اومدن اینجا .
– باشه الان میام .
سریع پاشدم یک لباس عوض کردمو رفتم خونه مامان اینا مامان به دیدنم اومد
پیشم وگفت :
-سرت خوب شد ؟
صورتشو بوسیدم وگفتم :
– اره بهتر شد حالا اجازه می دی بیام داخل یا نه ؟
مامان زد به صورتشو گفت :
– خدا مرگم بده بیا تو .
-خدا نکنه .
رفتم تو باهمه سلام واحوال پرسی کردم با پدرو مادر ترنم هم سلام وعلیکی
هم کردمو رفتمپیش تایمازو رایان خودمو بینشون جادادم که صدای داد دو تایشون در اومد .
-این چه وضع نشستنه ؟
– جای دیگه نبود بشنی ؟
منم جوابشون رو دادم :
– نچ جای دیگه نبود بعدم خیلی هم قشنگ نشستم
شروع کردیم به حرف زدن تایماز شروع کرد به معرفی خودش :
– تایماز تاج بخش ۲۷ سالمه مهندس عمران ام فرزند ارشد خانواده شما ها خودتون رو
معرفی بکنید .
من گفتم :
– یعنی از اون موقعه تا حالا داشتین چی می گفتین به هم ؟
-بحث سیاسی بود.
– اهان خوب من رادین فرزین فر ۲۷ ساله رشته معماری خوندم توی یک شرکت کار
می کنم فرزند دوم خانواده .
– منم رایان فرزین فر ۲۹ ساله طراحی جامدات خوندم وبرای یک کارخونه ماشین سازی
طراحی خودرو می کنم وفرزند ارشدم .
-خوشبختم .
گفتم :
– ما هم همینطور وتو چطور ؟
دوتایشون زدن زیر خنده .
– مسخره ها .
ریما همون لحظه اومد وگفت :
– غذا حاظره بفرمایید شام .
– عزیزم بفرمایید شام خوشگلم بفرمایید شام بفرمایید شام .
ریما محکم زد توی بازوم وگفت مسخره .
– مسخره خودتی.
– لوس .
رفتیم پشت میز ناهار خوری نشستیم وشروع کردیم به خوردن سریع
خوردمو از همه
معذرت خواستم وگفتم باید برم جایی قرار دارم .
قرار بود با بچه ها(من و باربد وبردیا و ارشام )بریم ویلامون یعنی خونه ای که
خریدیم هیچ کس هم ازش خبر نداشت چهار نفری باهم خریده بودیمش
بیشتر مواقعه هم اونجا پلاس بودیم

همچنین ببینید

دانلود رمان غربت غریبانه ی من

دانلود رمان غربت غریبانه ی من به قلم Tikooli

دانلود رمان غربت غریبانه ی من به قلم Tikooli حجم رمان : ۴.۷۴ مگابایت پی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code