معماری

ذهن من با کفش های پاشنه بلند راه می رفت

ذهن من با کفش های پاشنه بلند راه می رفتذهن من با کفش های پاشنه بلند راه می رفت
تا نزدیک به قامت افکار تو شود!
دماغ دروغ گویش را جراحی کرد

لب های باریکش را برجسته کرد!
تا شاید نظر تو را جلب کند!
اما تو کجا و ذهن بازیگوش من کجا؟

تو قلبم را می خواستی و من
فکر تسلط بر تو بودم!
من دستت را می خواستم و تو
فکر همدستی با من بودی!

گاهی با سیلی هایی بیدار می شویم که!
می گوییم کاش هیچوقت بیدار نمی شدیم!
قبل از آن که دیر شود
روی رابطه های با ارزشتان کار کنید

رابطه ها ذره ذره تمام می شوند
قطره قطره از جانشان کاسته می شود
یک روز بیدار می شویم و می بینیم که
قلب کوچک اش از تپش ایستاده است!

فرامرز فرحمهر

همچنین ببینید

کلی آدم هستن که احساس پوچی میکنند

کلی آدم هستن که احساس پوچی میکنند

کلی آدم هستن که احساس پوچی میکنند احساس گیر افتادن و درجا زدن، احساس تنها …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code