معماری

موهام و با ماشین میزدم ماشینم و با مایع ضرفشویی میشستم

موهام و با ماشین میزدمموهام و با ماشین میزدم
ماشینم و با مایع ضرفشویی میشستم
سگ همسایه تو پاهام میچرخید
نگران اون دو تا بچه گربه بودم که سر کوچمون بازی میکردن

گفت: کسی نگرانت نیست نه؟
گفتم: میشه آدامسم و در بیارم؟ احساس بیشعوری میکنم
گفت: ولی من همچین حسی ندارم
اشکالی نداره آدامس بجوی!

گفتم: واقعآ احمقانه س، اما خب
محبت میخوام، تو محبت نمیخوای؟
گفت: واسه همین روانشناس شدم
راستش، من خیلی عقده ای بودم.
گفتم: پس معلومه که خیلی سختی کشیدی..

آره، بهم محل سگ هم نمیذاشتن
اما من سگ هارو دوست داشتم،
دلم میخواست، در حد یه سگ نوازش بشم
حتی حاضر بودم واق واق کنم!

واسه همین پلاس روسپی خونه ها بودم
تا شب درمان میکردم، تا صبح پولام و میریختم دور!

گفتم: طبیعیه، منم یه روسپی خونه تو ذهنم دارم
یه فرشته خیالی، که میاد و نوازشم میکنه
باهام حرف میزنه، راهنماییم میکنه

شیزو نگرفتما، آگاهانه ساختمش
بالاخره هممون تنهاییم، حتی الانم…

لای پنجره و باز کرد، واسه اینه که سیگاری نشدی؟
گفتم: آره، وقتی که مغزت کار کنه، بلاهای بزرگتری سرت میاد!
هنر نابودکردنت بزرگتر میشه، که عمر بیشتری کنی
که رنج بیشتری بکشی، واسه همین لذتای لعنتی..

فرامرز فرحمهر

همچنین ببینید

کلی آدم هستن که احساس پوچی میکنند

کلی آدم هستن که احساس پوچی میکنند

کلی آدم هستن که احساس پوچی میکنند احساس گیر افتادن و درجا زدن، احساس تنها …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code