معماری

بایگانی برچسب: آنا جمشیدی

همیشه یه چیزایی هست که آدمو خفه کنه

همیشه یه چیزایی هست

همیشه یه چیزایی هست که آدمو خفه کنه یکی وسط رابطه شیر گازُ باز کرده. هرچی بخوای محکم تر نفس بکشی زودتر خفه میشی. تصمیم می‌گیری از رابطه بزنی بیرون. میزنی بیرون ولی دلتنگی مثه گاز مونوکسید‌کربن میپیچه تو فضای اتاق و نفستُ میگیره. حتی تو فضای باز وسط جنگل رو‌به‌روی دریا هم نفستُ می‌گیره. زیر بارون فشار دو تا …

ادامه نوشته »

زن ها مثل گوشی موبایلند یک روز با باتری پر به زندگی

زن ها مثل گوشی موبایلند

زن ها مثل گوشی موبایلند یک روز با باتری پر به زندگی شما می آیند. رنگی و شاداب، برایتان حرف می زنند طنازی می کنند هرکجا هر احتیاجی داشته باشید به میزان توانایی شان برایتان کم نمی گذارند و تا آخرین نفس ها همه جوره کنارتان هستند. این زن همیشه مقاوم از یک جایی به بعد با رفتار و نهایتا …

ادامه نوشته »

روزهای زوج شما به اینجا می آیید روزهای فرد او

روزهای زوج شما به اینجا می آیید

روزهای زوج شما به اینجا می آیید و روزهای فرد او قبلا قرارهایتان یک شنبه ها و چهارشنبه ها بود. حالا نه شما یک شنبه ها کنار من می نشینید و نه او چهارشنبه ها تنها نقطه ی اشتراکتان من هستم. حتی روی صندلی های یکسانی هم نمی نشینید. او برخلاف شما که به طرف راست عادت دارید طرف چپ …

ادامه نوشته »

من از خیال عاشقانه دست کشیدم تا یه کمی با

من از خیال عاشقانه دست کشیدم

من از خیال عاشقانه دست کشیدم تا یه کمی با زندگی درگیر باشم دستامو از دستای سردت پس گرفتم میخوام به دنیای خودم زنجیر باشم با تو تموم بی قراری ها شروع شد درمون روزای سیاه من نبودی با این همه زخمی که رو قلبم گذاشتی بازم میگفتی اشتباه من نبودی این زندگی جایی برای غم نداره انبار غصه های …

ادامه نوشته »

دوباره توی تخت زلزله شد پس لرزه هایی که تمامی

دوباره توی تخت زلزله شد

دوباره توی تخت زلزله شد پس لرزه هایی که تمامی نداشت صداهای نامفهومی که تمامی نداشت. برگشتم و صورتش را در سایه روشن اتاق نگاه کردم. از کابوس هایش می ترسم از بیدار کردنش هم. از تعبیر شدن خواب های بدش هم و بیشتر از همه از همان یک آن ترس لحظه ی بیداری اش همان لحظه ای که زیرلب …

ادامه نوشته »

مرگ بدتره یا جدایی؟ وقتی داشتم چشمامو از شکلات

مرگ بدتره یا جدایی؟

مرگ بدتره یا جدایی؟ وقتی داشتم چشمامو از شکلات داغ توی ماگ تیره می گرفتم و به روشنی چشماش می دوختم با خودم فکر کردم مزخرف ترین سوال ممکن رو پرسیده. مگه مرگ خودش یه نوع جدایی نبود؟ و مگه جدایی، یه جور مرگ…؟ “نگفتی” بازدم محکمم تو بخارای سردرگم مایع داغ لیوانم گم شد. بی رحمانه گفتم: “تو ترجیح …

ادامه نوشته »