معماری

بایگانی برچسب: اشعار زیبا و مفهومی

همزاد من دنیام آشوبه حرفامو میفهمی، همین خوبه

همزاد من دنیام آشوبه

همزاد من دنیام آشوبه حرفامو میفهمی، همین خوبه این روزا به امید بودنهات- داره دلم تو سینه میکوبه آواره ی کوه و بیابونم من ی عقابم که تو زندونم اصلن چه مرگم هس نمیدونم اینروزا کلن درب و داغونم با تو خیالم کاملن تخته هر کی تو پایه ش باشی خوشبخته اما تو بامن؟….صبرتو لوطی…. کلن تحمل کردنم سخته

ادامه نوشته »

حالا که زاییدند دردم را حالا که نافم را به خون بستند

حالا که زاییدند دردم را

حالا که زاییدند دردم را حالا که نافم را به خون بستند با گریه از دنیایِ تان رَفتم وقتی بَرادرهایِ من پَستَند رفتم به سمت نا کجا اباد دنیای تان با من تناقض داشت من راه را آهسته می رفتم اینجا ولی یک خط تُرمز داشت تُرمز به سمتِ مرگ بر می گشت در جُلجُتایِ عشق و آزادی دِلتایِ تنگ …

ادامه نوشته »

مگر می شود یک نفر را پیدا کرد ؟ هه همه با هم

مگر می شود یک نفر را پیدا کرد

مگر می شود یک نفر را پیدا کرد ؟ هه همه با هم هستند و فضاها را اشغال کرده اند! اینجا دیوارهای نامرئی ذهنی مانع دیدار جفت ها می شوند برای همین است که تعداد شاعرها چون ملخ های مهاجم تساعدی بالا می رود.. و انتشارات ها کتاب های شکری پس می دهند…

ادامه نوشته »

ابتدا به فکر شمعی بودم – فرامرز فرحمهر

ابتدا به فکر شمعی بودم

ابتدا به فکر شمعی بودم بعد لامپ ها را روشن کردم و بعد زیر نور خورشید ایستادم اما باز هم تاریک بود… تاریکی ازدرونم می تراوید مرگ از درونم می تراوید و طعم جهان را تغییر می داد… مانند سیاه چاله ای بودم که زمان در آن متوقف می شد بوی نیستی خدایگونه ای می دادم… و به خدایان می …

ادامه نوشته »

خیره شدن به رودخانه ای از جنس زمان و آب

خیره شدن به رودخانه ای از جنس زمان و آب

خیره شدن به رودخانه ای از جنس زمان و آب و به خاطر داشتن که زمان رودخانه ای دیگر است آگاه بودن که همچون رودخانه در گریز خویش خم می شویم و چهره هامان نقش هایی است نگاشته بر آب دریافتن که بیداری، رویایی دیگر است که خواب میبیند، بی رویا بودن را ، که مرگ می لرزاند استخوان هامان …

ادامه نوشته »