معماری

بایگانی برچسب: داستان های کوتاه

ما آدم ها تصویر درستی از هم نداریم

ما آدم ها تصویر درستی از هم نداریم

ما آدم ها تصویر درستی از هم نداریم و تو نزدیک ترین تصویر به من و دیده بودی همین تصویرها رابطه ها رو ایجاد و پایدار نگه میدارن دیدن آدم ها نزدیک به آنچه که هستن یه هنره چون در کشف ها باید تصویرت و در اون ها بشناسی با کل ابعاد چشماش بهم خیره شد.. دقیقآ، چون آدم ها …

ادامه نوشته »

تا نداشته باشی نمیتونی تجربه کنی

تا نداشته باشی نمیتونی تجربه کنی

تا نداشته باشی نمیتونی تجربه کنی گفت: گاهی نداشته ها، باعث تجربه بهتری میشن! گفتم: مثلا؟ گفت: من هیچوقت پدر نداشتم اما برای بچه هام پدر خوبی شدم در کودکی انتظار زیادی ازم بود و همین باعث شد تا با خودم نامهربون باشم اما حالا با بچه هام سالم رفتار میکنم جوری که وقتی بزرگ شدن، دشمن خودشون نباشن گفتم: …

ادامه نوشته »

موهام و با ماشین میزدم ماشینم و با مایع ضرفشویی میشستم

موهام و با ماشین میزدم

موهام و با ماشین میزدم ماشینم و با مایع ضرفشویی میشستم سگ همسایه تو پاهام میچرخید نگران اون دو تا بچه گربه بودم که سر کوچمون بازی میکردن گفت: کسی نگرانت نیست نه؟ گفتم: میشه آدامسم و در بیارم؟ احساس بیشعوری میکنم گفت: ولی من همچین حسی ندارم اشکالی نداره آدامس بجوی! گفتم: واقعآ احمقانه س، اما خب محبت میخوام، …

ادامه نوشته »

جن به آینه نگاه کرد ، همچینم زشت نیستم

جن به آینه نگاه کرد

جن به آینه نگاه کرد ، همچینم زشت نیستم فقط یه کم چهرم متعجب میزنه گفتم: کاش مثل تو نامرئی بودم یواشکی میرفتم بانک و یه گونی پول کش میرفتم جهان و رایگان میگشتم چه حالی میکنینا؛ واسه خودتون میچرخید و کسی ام کاری به کارتون نداره با تعجب نگام کرد، گفت: (واقعا قیافم زشت نیست نه؟) با تعجب نگاش …

ادامه نوشته »

در خود ولع بی انتهایی احساس می کنم

در خود ولع بی انتهایی احساس می کنم

در خود ولع بی انتهایی احساس می کنم که می خواهد هرچه در مقابل خود می بیند نابود کند من به رنج و خوشی دیگران فقط از لحاظ خویش می نگرم یعنی همانطور که به غذایی می نگرم تا ببینم آیا قادر به بر انگیختن قوای من هست یا نه زیرا در خویشتن دیگر استعداد آنرا نمی بینم که در …

ادامه نوشته »

وسایلم و جمع کردم ، اگه روزی ده تومن هم با ماشین دربیارم

وسایلم و جمع کردم

وسایلم و جمع کردم اگه روزی ده تومن هم با ماشین دربیارم میشه ماهی سیصد تومن! خرج خودش درمیاد دیگه! رضا گفت: یه کم بیشتر زور بزنی دوبرابر میشه ها‍ داداش باید تو خیابونا مثل گرگ مسافرا رو شکار کنی! یه کم تند و تیز باشی حله! گفتم: من همین خرج ماشین و دربیارم کافیه! بقیه شو از جای دیگه …

ادامه نوشته »