معماری

بایگانی برچسب: داستان های کوتاه

عینکش و برداشت و با دستمال پاک کرد

عینکش و برداشت و با دستمال پاک کرد

عینکش و برداشت و با دستمال پاک کرد گفت: می دونی داداش فرامرز هر کسی با یه عینکی به زندگی نگاه می کنه هر کسی هم حس می کنه که زندگی حتمآ همینیه که می بینه تو با چه عینکی نگاه می کنی؟ فرم خاصی داره؟ گفتم: بازم سوال هات و شروع کردیا! دوباره با همون معصومیت خندید گفت: بگو …

ادامه نوشته »

احساس می کردم دو تا بال دارم و روی امواج هوا ایستادم!

احساس می کردم دو تا بال دارم

احساس می کردم دو تا بال دارم و روی امواج هوا ایستادم! یک روح از بالا اومد و گفت: سلام عزیزم منکه انگار از تمام فکرها و غم ها آزاد شده بودم دست هام و به سمتش بلند کردم گفت: حس خوبیه نه؟ اینکه دیگه هیچ احساس وزنی نمی کنی؟ گفتم بله گفت: مرگ راحتی رو تجربه کردی! گفتم: ولی …

ادامه نوشته »

سال ها در سوگ عشق اش بودم تا آنکه شبی کلاغی

سال ها در سوگ عشق اش بودم

سال ها در سوگ عشق اش بودم تا آنکه شبی کلاغی آمد و با منقارش به پنجره زد و گفت: ای انسان، امشب مهمان داری گفتم: ای کلاغ ابله منکه هیچکس را در زندگی ندارم من سال هاست تنها هستم و تنها خواهم مُرد کلاغ گفت: ای زود رنج قضاوت گر امشب مهمان های تو مرگ ، زندگی ، و …

ادامه نوشته »

تازه از دوست پسرش جدا شده بود البته چون من از

تازه از دوست پسرش جدا شده بود

تازه از دوست پسرش جدا شده بود البته چون من از این ترکیب بدم می آید قرار شد به جای “دوست پسرم” بگوید “این بشرم” خلاصه این که حال و حوصله ی هیچ کس را نداشت. مگر وقتی که می خواست از این بشرش! و خاطره هایش بگوید. آن وقت بود که جان می گرفت. مثل قرص جوشانی که بیندازی …

ادامه نوشته »

امروز یک دختر خانمی با من تماس گرفت

امروز یک دختر خانمی با من تماس گرفت

امروز یک دختر خانمی با من تماس گرفت و با صدای آرام و مهربان خواست که اگر مایل هستم برایم در مورد روغن موتور ایرانول بگوید. و آخر من مگر دیوانه بودم که مایل نباشم؟! بنابراین گفتم چقدر خوب همیشه دلم می خواسته درباره روغن موتور ایرانول بیشتر بدانم … و اینکه چقدر بد است که آدم ها دیگر به …

ادامه نوشته »

طبقه دوم خانه مان بودم که زن حاجی را آوردند

طبقه دوم خانه مان بودم

طبقه دوم خانه مان بودم که زن حاجی را آوردند . داشتم از لای حصیر جلوی پنجره حیاط خانه آن ها را تماشا می‌کردم که یک‌هو صدای شیون جمعیت بلند شد و جنازه زن را دیدم توی یک تابوتِ فلزی نقره‌ای. انگار باد کرده بود یا شاید حالا که پارچه سیاه دورش پیچیده بودند درشت‌تر از همیشه به چشم می‌آمد.

ادامه نوشته »