معماری

بایگانی برچسب: داستان های کوتاه

پدر بزرگم گفت پیر شدم با بیل آب را هدایت می کرد

عکس پدر بزرگ و کودک

پدر بزرگم گفت پیر شدم ، با بیل آب را هدایت می کرد سمت تنه ی تناور توت. گفتم شما ماشالله دلت جوونه آقاجون، و هسته ی دو سه تا گیلاس را با هم تف کردم زمین. سنگ درشتی را از راه آب برداشت و انداخت آنطرف. گفت بعضی وقت ها هیچی نگی! بد نیستا! بعض اینه که یِلخی یه …

ادامه نوشته »

برای ما از گرگ های قطب شمال می گفت

عکس یاسر نوروزی

برای ما از گرگ های قطب شمال می گفت و مارهای بوآ، خوابیده در فلات‌های غربی وحش. یک بار هم که نشسته بود و کلاه آفتاب‌گیر مکزیکی را روی سرش چرخ می داد، از گاوهای جنوب گفت. نقص عضو عمو به همین خاطر بود. زیر سم‌های گَلّه‌ی بوفالو، خرد و لگدمال شده بود. او لنگ‌لنگان تا زمینِ خاکی راه‌آهن می‌آمد …

ادامه نوشته »

از بچگی چول بودم و چلاس – یاسر نوروزی

یاسر نوروزی

از بچگی چول بودم و چلاس. هر چیزی را جا می گذاشتم هر جا. انقدر که گاهی فکر می کنم تمام زندگی ام را جا گذاشتم همه جا. اصلاً از یک سنی به بعد تشخیصم این بود که من دو نفر هستم؛ یک نفر که وجود دارد در واقعیت، یک نفر که زندگی می کند در رؤیا. پاره‌ای که چسبیده …

ادامه نوشته »