معماری

بایگانی برچسب: شعر جهان

یک پرنده آبی در قلب من است که می خواهد بیرون بیاید

یک پرنده آبی در قلب من است

یک پرنده آبی در قلب من است که می خواهد بیرون بیاید اما من خیلی به او سخت گیرم می گویم، اونجا بمون اجازه نمیدم کسی ببیندت یک پرنده آبی در قلب من است که می خواهد بیرون بیاید اما من رویش ویسکی می ریزم و دود سیگار فرو می دهم و زنان بدکاره و متصدیان بار و کارمندان فروشگاه …

ادامه نوشته »

گفتارت فرش ایرانی ست و چشمانت گنجشککان

گفتارت فرش ایرانی ست

گفتارت فرش ایرانی ست و چشمانت گنجشککان دمشقی که می‌پرند از دیواری به دیواری و دلم در سفر است چون کبوتری بر فراز آب‌های دستانت و خستگی در می‌کند در سایه‌ی دیوارها و من دوستت دارم می‌ترسم اما که با تو باشم می‌ترسم که با تو یکی شوم می‌ترسم که در تو مسخ شوم تجربه یادم داده که از عشق …

ادامه نوشته »

کم کم تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست

کم کم تفاوت ظریف میان

کم کم تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت. این‌که عشق تکیه‌کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر. و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها عهد و پیمان معنی نمی‌دهند. و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

ادامه نوشته »

میراث من جنگلی ست تاریک که به‌ ندرت به آن می‌روم

توماس ترانسترومر ، میراث من جنگلی ست تاریک

میراث من جنگلی ست تاریک که به‌ ندرت به آن می‌روم. اما روزی فرا خواهد رسید که مردگان و زندگان جا عوض می‌کنند. آن گاه جنگل به جنبش درمی‌آید. ما بی‌امید نیستیم. سخت‌ترین جُرم‌ها لاینحل باقی می‌ماند به‌رغم تلاشِ پلیس‌های بسیار. همینطور جایی در زندگی ما عشق بزرگِ لاینحلّی وجود دارد. میراثِ من جنگلی‌ست تاریک اما من امروز در جنگلی …

ادامه نوشته »

چیز مطبوعی است نوشتن – مهم نیست بد است

چیز مطبوعی است نوشتن

چیز مطبوعی است نوشتن مهم نیست بد است یا خوب چیزِ مطبوعی است نوشتن! آن‌که مجبور نیستی خودت باشی قادر هستی در میان همه‌ی آن مخلوقاتی بگردی که توصیف‌شان می‌کنی. مثلاً امروز من هم در نقش مرد هم در نقش زن عاشق و معشوقه هر دو در جنگلی در بعد از ظهری پاییزی اسب سواری کرده‌ام هم آن اسب‌ها بوده‌ام …

ادامه نوشته »

مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگریست

مرگ خواهد آمد ، نقاشی با عنوان بر بالین مرگ از ادوارد مونک نروژی

مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگریست مرگی که از بام تا شام گنگ و بی خواب همچون ندامتی کهن و یا عادتی بیهوده، همراه ماست. چشمان تو: کلامی عبث فریادی خاموش و یا سکوتی محض خواهند بود و تو هربامداد که در آینه تنها بر خود خم می شوی آنها را می بینی.

ادامه نوشته »