معماری

بایگانی برچسب: شعر مرگ

صدتا قرص دیازپام اینجاس فکرای نکبتی توی سرمن

صدتا قرص دیازپام اینجاس

صدتا قرص دیازپام اینجاس فکرای نکبتی توی سرمن قرصای لعنتی تو مشت منو چشمای لعنتیت برابرمن تیغای پشت سر رفیقامن تیغای پیش رو برادرمن مانع اصلی بعد چشمای تو خنده های قشنگ دخترمن بذا ی طرح تازه تر بزنم با طنابی که دور گردنمه لخت میشم رو چارپایه ببین زخمای جورواجوری رو تنمه

ادامه نوشته »

مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگریست

مرگ خواهد آمد ، نقاشی با عنوان بر بالین مرگ از ادوارد مونک نروژی

مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگریست مرگی که از بام تا شام گنگ و بی خواب همچون ندامتی کهن و یا عادتی بیهوده، همراه ماست. چشمان تو: کلامی عبث فریادی خاموش و یا سکوتی محض خواهند بود و تو هربامداد که در آینه تنها بر خود خم می شوی آنها را می بینی.

ادامه نوشته »

عجب جان می کنم هر سال از تاریخِ دلگیرم

رنگ اندوه به چشمان ترت می آید ، صنم نافعصنم نافع

عجب جان می کنم هر سال ، از تاریخِ دلگیرم هزار وُ سیصد وُ شصتی که از تکرار آن سیرم ببین مادر چه می پرسم ، گزنده ، تلخ وُ بی پروا من آن صد چهره ی خرداد و یا خرچنگ در تیرم ؟” چرا زائیدی ام مادر، وَ عشقت را تلف کردی ؟ چرا با ناله و نفرین، ندادی …

ادامه نوشته »

وقتی به دنیا آمدم تاریخ در خون و بی رحمی

رنگ اندوه به چشمان ترت می آید ، صنم نافعصنم نافع

وقتی به دنیا آمدم تاریخ در خون وُ بی رحمی شناور بود بابا برای خاک می جنگید مادر همیشه پشت سنگر بود بخت مرا یک شب عوض کردند با علتی بی معنی و وُ واهی توی سبد، یک گوشه جا ماندم مانند نوزادی سرِ راهی پا می گرفتم لای وحشت ها بی وقفه می زد قلب بی تابم از کودکی …

ادامه نوشته »

سال ها فکر می کردم مرگ پیرمرد چاقی ست

گذر عمر

سال ها فکر می کردم مرگ پیرمرد چاقی ست که دستش به جوانی ام نمی رسد شاید من هم مانند تمام پا به سن گذاشته ها اولین نفری باشم که کشف می کنم مرگ با پیرتر شدن آدم ها جوانتر می شود می ترسم از دست های ترس که سال هاست پشت پنجره پنهان شده اند پشت درخت های حیاط …

ادامه نوشته »