معماری

بایگانی برچسب: مرتضی برزگر

بابای ما اگر زنده بود عکسش را نمی گذاشتیم روی پروفایل

بابای ما اگر زنده بود

بابای ما اگر زنده بود عکسش را نمی گذاشتیم روی پروفایل تلگرام که مثلا دستمان را انداخته ایم دور گردنش و انگار داریم سرخ و سفید گونه اش را می بوسیم. یا مثلا سلفی بی هوا بگیریم از خودمان و او وقتی با زیرپیراهنی سفید و پیژامه راه راه نشسته روی مبل و خیره به روزنامه ایست که جلویش باز …

ادامه نوشته »

طبقه دوم خانه مان بودم که زن حاجی را آوردند

طبقه دوم خانه مان بودم

طبقه دوم خانه مان بودم که زن حاجی را آوردند . داشتم از لای حصیر جلوی پنجره حیاط خانه آن ها را تماشا می‌کردم که یک‌هو صدای شیون جمعیت بلند شد و جنازه زن را دیدم توی یک تابوتِ فلزی نقره‌ای. انگار باد کرده بود یا شاید حالا که پارچه سیاه دورش پیچیده بودند درشت‌تر از همیشه به چشم می‌آمد.

ادامه نوشته »

خانوم های کاشانی به سیاه حساسند خیلی حساس

خانوم های کاشانی به سیاه حساسند

خانوم های کاشانی به سیاه حساسند خیلی حساس آنقدر که می‌توانند یک شبانه‌روز چانه بزنند که فلان چیز سیاه است یا نه. آن روز، تازه کفِ تراس بالای مغازه چشم‌هایم را روی هم گذاشته بودم که صدای بابا محسن آمد «مشکیه دیگه. آبی نیست که!» بعد صدای زنی را شنیدم که حرف نامفهومی زد. بابا گفت «نمی فروشم خانوم. بفرمایید. …

ادامه نوشته »

از همان روز اول قرار گذاشتیم که اگر رابطه مان

از همان روز اول قرار گذاشتیم

از همان روز اول قرار گذاشتیم که اگر رابطه مان خوب پیش نرفت برگردیم همین‌جا. بنشینیم زیر همین آلاچیق. توی چشم‌های هم نگاه کنیم و از لحظه‌های خوب‌مان‌ بگوییم. بعد برای آخرین بار همدیگر را به آغوش بکشیم و بگوییم به امید دیدار. آن روز، هیچ فکرش را نمی‌کردیم که وقت جدایی‌مان، این‌طور برف بیاید و برای رسیدن به آلاچیق …

ادامه نوشته »

بابا محسن بدترین آدم برای مشورت کردن بود

بابا محسن بدترین آدم برای مشورت کردن بود

بابا محسن بدترین آدم برای مشورت کردن بود هر کاری می‌خواستی بکنی سه ساعت در مورد عواقبش حرف می‌زد. مثلن اگر قرار بود برویم اردو می‌گفت «بچه ها، هُلت می‌دن می‌خوری زمین دست و پات می‌شکنه هزار تا ننه بابا پیدا می‌کنی.» بعد که با کلی خواهش و التماس زیر برگه را امضا می‌کرد می‌گفت «نگی نگفتی‌ها.»

ادامه نوشته »

نمی‌دانم تا حالا بره‌ای که ترسیده باشد را دیده اید

نمی‌دانم تا حالا بره‌ای که ترسیده باشد را دیده اید

نمی‌دانم تا حالا بره‌ای که ترسیده باشد را دیده اید یا نه. سال ها پیش، من یکیشان را دیدم. رفته بودیم سر قنات پشت جاده اصلی که دبه‌هایمان را پر از آبِ معدنی کنیم. من صورتم را گرفته بودم زیر قطرات خنکی که از رخنه توی کوه بیرون می زد و چشم‌هایم را از زور آفتاب بسته بودم. از نزدیکی‌هایمان …

ادامه نوشته »