معماری

بایگانی برچسب: شاهکارهای شعر جهان

یک پرنده آبی در قلب من است که می خواهد بیرون بیاید

یک پرنده آبی در قلب من است

یک پرنده آبی در قلب من است که می خواهد بیرون بیاید اما من خیلی به او سخت گیرم می گویم، اونجا بمون اجازه نمیدم کسی ببیندت یک پرنده آبی در قلب من است که می خواهد بیرون بیاید اما من رویش ویسکی می ریزم و دود سیگار فرو می دهم و زنان بدکاره و متصدیان بار و کارمندان فروشگاه …

ادامه نوشته »

گفتارت فرش ایرانی ست و چشمانت گنجشککان

گفتارت فرش ایرانی ست

گفتارت فرش ایرانی ست و چشمانت گنجشککان دمشقی که می‌پرند از دیواری به دیواری و دلم در سفر است چون کبوتری بر فراز آب‌های دستانت و خستگی در می‌کند در سایه‌ی دیوارها و من دوستت دارم می‌ترسم اما که با تو باشم می‌ترسم که با تو یکی شوم می‌ترسم که در تو مسخ شوم تجربه یادم داده که از عشق …

ادامه نوشته »

میراث من جنگلی ست تاریک که به‌ ندرت به آن می‌روم

توماس ترانسترومر ، میراث من جنگلی ست تاریک

میراث من جنگلی ست تاریک که به‌ ندرت به آن می‌روم. اما روزی فرا خواهد رسید که مردگان و زندگان جا عوض می‌کنند. آن گاه جنگل به جنبش درمی‌آید. ما بی‌امید نیستیم. سخت‌ترین جُرم‌ها لاینحل باقی می‌ماند به‌رغم تلاشِ پلیس‌های بسیار. همینطور جایی در زندگی ما عشق بزرگِ لاینحلّی وجود دارد. میراثِ من جنگلی‌ست تاریک اما من امروز در جنگلی …

ادامه نوشته »

مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگریست

مرگ خواهد آمد ، نقاشی با عنوان بر بالین مرگ از ادوارد مونک نروژی

مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگریست مرگی که از بام تا شام گنگ و بی خواب همچون ندامتی کهن و یا عادتی بیهوده، همراه ماست. چشمان تو: کلامی عبث فریادی خاموش و یا سکوتی محض خواهند بود و تو هربامداد که در آینه تنها بر خود خم می شوی آنها را می بینی.

ادامه نوشته »

خیره شدن به رودخانه ای از جنس زمان و آب

خیره شدن به رودخانه ای از جنس زمان و آب

خیره شدن به رودخانه ای از جنس زمان و آب و به خاطر داشتن که زمان رودخانه ای دیگر است آگاه بودن که همچون رودخانه در گریز خویش خم می شویم و چهره هامان نقش هایی است نگاشته بر آب دریافتن که بیداری، رویایی دیگر است که خواب میبیند، بی رویا بودن را ، که مرگ می لرزاند استخوان هامان …

ادامه نوشته »

قلبم خالی است همچون سطلی واژگون

قلبم خالی است همچون سطلی واژگون ، فرناندو پسوآ

قلبم خالی است همچون سطلی واژگون مانند کسانی که احضار ارواح می‌کنند روح خود را فرامی‌خوانم و چیزی نمی‌یابم. بسوی پنجره می‌روم و با تمام هشیاری‌ام به خیابان می‌نگرم. دکان‌ها، پیاده‌روها، رفت و آمد ماشین‌ها را می‌بینم موجوداتِ زندۀ لباس‌پوشیده را می‌بینم که از کنار هم می‌گذرند سگ‌ها را هم می‌بینم، آنها هم وجود دارند و همۀ این‌ها همچون حکم …

ادامه نوشته »